پرستارمن
پرستارمن
- پياده شو عسلم..
لبخندي زدم و از ماشين پياده شدم.. كنارم اومد و دستشو توي دستم گذاشت و گفت:
- بريم...
با هم توي پاساژ مي چرخيديم و درباره ي مسائل مختلف بحث مي كرديم كه يه دفعه ايستاد و گفت:
- يگانه اينو ببين!
به ويترين مغازه نگاهي كردم و با ديدن لباس شب مشكي كه بهش اشاره كرده بود محو شدم. خيلي خوشگل بود.. واقعا...
لباس مشكي رنگ بود و بلند.. روي دامنش كمي كار شده بود و پشتش يه مقدار از جلوش بلند تر بود... يقه اش كمي باز بود و بندي...
- بيا بريم داخل..
دستمو كشيد و به داخل بردم.. رو به فروشنده گفت:
- خسته نباشيد..
- سلامت باشيد... چه كمكي مي تونم بهتون بكنم؟
- اين لباس مشكي پشت ويترين رو مي شه ببينيم؟
فروشنده به رگال روبرو اشاره كرد و گفت:
- توي اين رگاله...
به سمت رگال رفتيم و لباس رو در آورديم.. حالا از نزديك راحت تر مي شد به زيباييش اقرار كرد... البته اگه زيبايي شامل پوشيده بودن نمي شد... چون پشت لباس هم مثل جلوش كاملا باز بود..
شهاب گفت:
- برو بپوشش مي خوام توي تنت ببينم!
- شهاب! من كه از اين لباسا نمي پوشم.. اين خيلي بازه!
اخمي كرد و گفت:
- برو ديگه! تو به اين چيزاش كاري نداشته باش!
با اين حرفش تعجب كردم...
يعني شهاب با پوشيدن اين لباس ها مشكلي نداشت؟
به اتاق پرو رفتم و لباس رو با بدبختي تنم كردم.. زيپ لباس پشت بود و فقط تونستم يه مقداريشو ببندم..
ناچار درو كمي باز كردم و شهاب رو صدا زدم كه اومد و گفت:
- جانم؟ پوشيدي؟
- شهاب بيا زيپش رو كامل ببند..
لبخندي زد و اومد جلوتر..
زيپ رو به نرمي بالا كشيد و گفت:
- بچرخ ببينم..
تازه متوجه بالاي لباس شدم.. خيلي باز بود و تقريبا تمام پشت و جلو پيدا بود..
با خجالت دستمو روي سينم گذاشتم و گفتم:
- برو ديگه.. ديديش ديگه!
- اي بابا... بزار ببينمش توي تنت... حالا كه مي خوام اينقدر پول بدم حداقل رضايت داشته باشم ازش!
- مگه قراره بخريمش؟
اوهومي كرد و دستمو گرفت.. با دستش چرخم داد و منم ناچار چرخي زدم.. هنوز هم كمي ازش خجالت مي كشيدم...
سرشو نزديك آورد و گفت:
- فرشته كه نه... ماه هم نه... توي اين لباس از خورشيد هم درخشان تر شدي خوشگل من!
سرمو پايين انداختم و گفتم:
- برو ديگه.. مي خوام لباسمو عوض كنم..
ازم كمي فاصله گرفت و گفت:
- چشم خانومم.. منتظرتم...
با شنيدن حرفاش، ديدن كاراش، كلا با ديدن رفتاراش لحظه به لحظه بيشتر عاشقش مي شدم و بيشتر از قبل ممنون خدا بودم...
واقعا عشق ما يه معجزه بود...
لباس رو در آوردم و بعد از پوشيدم لباس هاي خودم از اتاق پرو خارج شدم... شهاب گفت:
- همينو مي بريم آقا...
- خوشحالم كه خوشتون اومده... بديد تا براتون توي جعبه بزارم..
لباس رو دادم دست فروشنده و به شهاب آروم گفتم:
- شهاب من اين جور لباسا رو نمي پوشم!
اخمي كرد و گفت:
- شششش بعدا صحبت مي كنيم...
كارتشو از جيبش در آورد و گفت:
- بفرماييد...
وقتي حساب كرد جعبه ي لباس رو از فروشنده گرفت و با هم رفتيم بيرون...
- چرا اين لباس رو گرفتي؟
با اخم به سمتم برگشت و گفت:
- كي گفته جلوي كسي مي پوشيش؟ مگه شوهرت دل نداره؟ نميشه براي لباس خوشگل بپوشي؟
بعد هم با قهر روشو كرد اونور...دستمو دور بازوش حلقه كردم و گفتم:
- قهر قهرو
- تو فكر مي كني اينقدر بي غيرتم كه بزارم اين لباسو جلوي كسي بپوشي؟
ابرويي بالا دادم و براي اين كه از دلش در بيارم گفتم:
- من غلط بكنم به آقامون بگم بي غيرت...
خنديد و گفت:
- عزيزم چي احتياج داري؟ سوغاتي گرفتي؟
- آره تقريبا همه چيز گرفتم...
كمي ديگه هم توي پاساژ گشت زديم و بعد به رستوران رفتيم ...
بعد از خوردن غذامون رفتيم خونه كه دم در به شهاب گفتم:
- تو مي ري هتل ديگه؟
- حالا بريم تو فعلا...
روم نشد بگم نيا داخل چون من خجالت مي كشم.. بنابراين باشه اي گفتم و بعد از اين كه نازي خانم درو باز كرد رفتيم داخل،
نازي خانم گفت:
- شام خورديد پسرم؟
روي صحبتش با شهاب بود براي همين من چيزي نگفتم و شهاب گفت:
- بله مادر جون.. اومديم وسايل يگانه رو جمع كنيم كه ديگه رفع زحمت كنيم..
با تعجب به شهاب نگاه كردم.. يعني چي؟ قراره كجا بريم؟
- چرا مادر؟ خب همين جا مي مونيد ديگه.. كجا مي خوايد بريد؟
رفتيم داخل و شهاب ادامه داد:
- نه ديگه خيلي اين چند وقته زحمت داديم.. امشب رو مي ريم خونه ي يكي از دوستام چون خيلي اصرار كرد فردا صبح هم عازم تهرانيم...
از اين كه بدون مشورت با من براي خودش برنامه مي ريخت حرصم گرفته بود...
البته خب نمي شد جلوي نازي خانم بگم من از هيچي خبر نداشتم.. براي همين
حرصم رو با مشت كردن دستم قايم كردم...
- به سلامتي مادر....
شهاب گفت:
- پس با اجازه..
بعد رو به من ادامه داد:
- برو اتاقت وسايلت رو جمع كن..
نگاه خطرناكي بهش كردم البته دور از چشم نازي خانم و بلند شدم تا به اتاقم
برم كه همون موقع بابك از اتاقش خارج شد و سلامي كرد... منم جوابشو دادم كه
رفت پيش شهاب نشست:
- سلام آقا شهاب.. خوبي؟
- سلام.. بله به لطف شما...
با بستن در اتاقم ديگه صداشون نيومد... تند تند لباسامو از كمد خارج كردم و
ريختم توي چمدون... مسواك و لوازك آرايشيم هم از روي ميز برداشتم و همه رو
ريختم توي كيفم...
اصلا حوصله ي اين كه برم خونه ي غريبه رو نداشتم!
بعد از جمع كردن وسايلم جعبه ي كادوپيچ شده اي كه
براي نازي خانم خريده بودم رو برداشتم و با ساك و كيفم از اتاق خارج شدم..
شهاب با ديدنم بلند شد و چمدون رو از زمين برداشت..
با اجازه اي گفت و رفت بيرون تا چمدون رو توي ماشين بزاره كه بابك هم همراهش رفت....
منم رفتم به سمت نازي خانم و گفتم:
- ببخشيد نازي خانوم.. اين مدت طولاني خيلي اذيتتون كردم.. دروغ گفتم و شما به روم نياورديد...
دستي روي سرم كشيد و گفت:
- اين چه حرفيه؟ مهمون حبيب خداست... هر كاري كردم به خاطر اين بود كه از
همون اول مهرت به دلم نشست...ايشالا يه عمر با عشق به زنديگت ادامه
بدي...هيچ وقت از مردت غافل نشو... نزار ازت دل سرد بشه.. نزار حس كنه
زندگيش يك نواخت شده... اگه اين بلا سرت بياد واويلا مي شه.. هميشه خونت رو
آباد نگه دار... هميشه مراقبش باش... تو سختي ها يارش باش و هيچ وقت بهش
پشت نكن... حواست باشه كه شوهرته كه هميشه باهاته البته اگه خودت بخواي و
كاري كني كه بمونه... وگرنه تا عمر داري تنهايي.. هر چقدر هم دورت شلوغ
باشه و همدم نداشته باشي تنهايي...
خم شدم تا دستشو ببوسم كه سرمو توي بغلش گرفت و گفت:
- گذشته از اين حرفا، بازم بيا پيشم.. نري ديگه پشتتو نگاه نكني.. مثل علي بي معرفت نباش!
چشمي گفتم كه همون موقع شهاب و بابك اومدن داخل...
با بابك هم خداحافظي كردم و معذرت خواستم...
شهاب هم از نازي خانم تشكر كرد و بعد از حدود يه ربع كه داشت نصيحتمون مي
كرد و قول گرفت كه بيايم پيشش سوار ماشين شديم و راه افتاديم...
توي ماشين با عصبانيت گفتم:
- چرا براي خودت برنامه ريختي؟
برگشت به سمتم و با تعجب گفت:
- چي مي گي يگانه؟
- روبروتو نگاه كن!
تعجب كرد از اين كه اينقدر عصباني بودم.. روبروشو نگاه كرد و گفت:
- حالا مي گي چي ناراحتت كرده؟
- چرا ميخواي منو ببري جايي كه هيچ كسو نمي شناسم.. نمي گي شايد من با دوستات راحت نباشم؟
دو سه ثانيه مكث كرد و بعد با خنده ي بلندي گفت:
- ديوونه! چه عصباني ميشه...
با ديدن خنده اش عصباني تر شدم و گفتم:
- شهااااااااااااب!!!
دوباره به سمتم برگشت و گفت:
- گل من.. خانومم... كم تحمل من... خوشگلم... عمر من.. زندگيم... يگانه ي من اينو گفتم كه يه وقت ناراحت نشه داريم ميريم هتل!
با تعجب در حالي كه كمي ناراحتيم رفع شده بود گفتم:
- مگه مي خوايم بريم هتل؟
با نوك انگشت به بينيم زد و گفت:
- آره! تويي كه اين قدر كم طاقتي و نميزاري برات توضيح بدم كوشولو!
رومو به سمت پنجره كردم كه گفت:
- ديگه چي شده؟
بهونه اي نداشتم اما ميخواستم كمي خودمو لوس كنم براي همين گفتم:
- خيلي بده كه همش دروغ مي گي..
خنديد و گفت:
- تو هي از اين عاشق بيچاره ايراد بگير!!!
*******
چشمامو كه باز كردم يه لحظه نفهميدم كجام...بعد از كمي فكر كردن با ديدن اتاق ياد اين افتادم كه ديشب اومده بوديم هتل...
شهاب نبودش.. يه لحظه ترسيدم و فكر كردم شايد مثل اين فيلما رفته باشه و با
يه نامه تركم كرده باشه... اما با ديدن شهاب كه از حمام اومده بود بيرون
خيالم راحت شدم و با صداي بلند زدم زير خنده...
با تعجب بهم نگاه كرد و گفت:
- آخي من پول ندارم..
خندمو جمع كردم و با تعجب گفتم:
- براي چي؟
- براي درمان تو!! ديوونه شدي رفت.. بابا گفتيم ذوق كن كه عاشقت شدم.. ولي نه اينقدر كه كارت به ديوونه خونه بكشه!
بالش رو برداشتم و به سمتش پرت كردم كه گرفتش و به سمتم دويد.. خواستم فرار كنم كه بالش رو روي شكمم گذاشت و گفت:
- بگو غلط كردم تا ولت كنم...
- ولم كن تو رو خدااااااا
- نه بگو غلط كردم!
با لجاجت گفتم:
- نمي گم...بالش رو انداخت كنار تخت و شروع كرد به قلقلك دادنم كه با جيغ و داد من مواجه شد:
- ولـــ...م كـــــــــن.... شهـــ ا ااااااااب
اون مي خنديد و من دست و پا مي زدم تا از دستش فرار كنم. بعد از حدود پنج
دقيقه انگار كه خودش خسته شد ولم كرد و با همون حوله ي خيسش خودشو پرت كرد
روي تخت...
از روي تخت بلند شدم و گفتم:
- پاشو الان تخت رو خيس مي كني... بعدا جوابتو مي دم!
خنديد و گفت:
- عمرا.. فعلا برو صورتتو بشور كه بريم صبحانه بخوريم... بايد زود حركت كنيم كه زود برسيم...
*********
بعد از خوردن صبحانه وسايلمون رو جمع كرديم و اتاق رو تحويل داديم...
به
حرم رفتيم.. خداحافظي با امام رضا و مشهد برام خيلي سخت بود... امام رضا
عشق بهم هديه داده بود.. يه عشق ناب... يه عشق خوب.... تا عمر دارم
مديونشم.. تا عمر دارم بايد جبران كنم...
شهاب به قسمت مردونه رفت و من به قسمت زنونه...وضو گرفتم و دو ركعت نماز
شكر خوندم.. بعد هم شروع كردم به راز و نياز... از آقا خواستم كه زندگيمون
همين طور كه هست بمونه.. آروم و بي دقدقه... بي هيچ ترسي.. پر از عشق...
شهاب روي گوشيم زنگ زد و گفت چون اول عيده و جاده ها شلوغ ميشه بايد زود
بريم براي همين هم ناچار خداحافظي كردم و از بين جمعيت خودم رو كشيدم
بيرون....
توي ماشين كه نشستم بر حسب عادتم به فكر فرو رفتم...چشمامو بستم و راجع به ديشب فكر كردم
خوشحال بودم از اين كه شهاب منو به خاطر خودم خواست نه رابطه باهام.. چون
خيلي واضح و صريح گفت تا شب ازدواجمون قرار نيست اتفاقي بيفته و من از اين
بابت ممنونش بودم چون گذاشت بهش عادت كنم و بهم احترام گذاشت و نشون داد كه
واقعا دوستم داره
شهاب دستشو روي دستام گذاشت و آروم گفت:
- بخواب عزيزم... راه طولانيه.. ديشب هم دير وقت خوابيديم...
چشمامو باز كردم و گفتم:
- كجاييم؟
- پياده شدم يه مقدار خوراكي خريدم كه توي راه گرسنه نمونيم.. نمي خوام سر راه خريد كنم يه وقت خدايي نكرده خانومم مسموم بشه!
لبخندي زدم و دوباره چشمامو بستم و گفتم:
- پس من بخوابم...
تكون هاي ماشين مثل گهواره باعث شدن كه كم كم به خواب عميقي برم...
با صداي وحشتناك ترمز و داد شهاب از جا پريدم..
- يگانه.......
با بهت به اطرافم نگاه كردم... تنها چيزي كه قابل ديدن بود يه درخت جلوي روم بود...
به شهاب نگاه كردم... سرش روي فرمون بود و دستاش كنارش...
تازه به خودم اومدم... چي شده خداااااا
جيغ زدم:
- شهاب................
باورم نمي شد تصادف كرده باشيم
.دست وپامو گم كرده بودم ...باوحشت به شهاب كه افتاده روي فرمون بيهوش بود
زل زده بودم .چرا جوابمو نداد...چي شد كه خورديم به درخت ؟!...خدايا من
بايد چه غلطي بكنم...نفس نفس مي زدم ...از ماشين پياده شدم ودور وبرمو نگاه
كردم ...حتي يه ماشين هم نه ازچپ نه از راست نمي اومد...گريم گرفته
بود...يعني كسي نبود كمكم كنه...به طرف ماشين دويدم..درسمت شهاب رو باز
كردم ...باديدنش اشكام سرازير شد...چه بلايي سرش اومده خدا...هق هقمو
توگلوم فرو بردم... صندلي رو خوابوندم .دستمو گذاشتم رو سينه شهاب وهلش
دادم به عقب وآروم خوابوندمش رو صندلي...زود رفتم سمت صندوق عقب درشو با
صدتا زور بازكردم...بطري آب روبرداشتم وپريدم جلوي پاشين...ازتو كيفم چندتا
دستمال برداشتم وروپاهام گذاشتم..اول با آب چندتا قطره بادستم پاشيدم رو
صورتش ...بابغض وصداي گرفته صداش زدم :
-شهاب ...شهاب توروخدا چشماتو بازكن...
نه تكون خورد ونه حتي عكس العمل نشون داد...ازترس يخ كردم...نكنه چيزيش شده باشه ! دستمو بردم سمت بازوش وتكونش دادم :
-شهاب...شهاب ...بيدارشو ديگه...
به
صورتش خيره شدم ...آروم آروم بود...حتي پلكاشوهم تكون نمي داد...اشكام
جوشيد ...خدايا من تواين بربيابون چه خاكي توسرم كنم ؟!...سرمو چرخوندم
وازشيشه عقب ماشين جاده رو ديد زدم ...پرنده كه هيچي مگس هم پرنمي
زد...بازم چندتا قطره آب پاشيدم رو صورتش اما اثر نداشت ...سرمو گذاشتم رو
سينش و آروم آروم اشك ريختم :
-خيلي بدي شهاب...چرا اذيتم مي كني ؟! حالا من چيكار كنم تنهايي؟! تواين بيابون كيوبيارم بالا سرت؟!...خدايا چرا اين جوري شد...
حس
مي كردم سينه شهاب بالاوپايين مي ره ...اولش فكركردم به خاطر تكون تكوناي
خودمه اما بعدش كه آروم شدم بازم يه تكون كوچيكي خورد...سرمو ازرو سينش
بالا كردم وباتعجب نگاش كردم...اشكاموازرو صورتم كنار زدم وبادقت نگاهش
كردم...پلكش يه تكون كوچيك خورد...اين يعني داشت به هوش مي اومد ...بطري آب
رو برداشتم ودرشو بازكردم...گرفتم روي صورتش وازپالا تاپايين خالي كردم رو
كلش .....
با وحشت پريد بالا ...موهاش خيس خيس بود...با داد گفت :
-اَيييييييي بابا ...چرا خيسمون كردي ديگه ؟!
با
تعجب بهش چشم دوخته بودم...هي سرخيسشو تكون مي داد ويقه لباسشو ازآب مي
چكوند...با حرص دندونامو روهم فشاردادم...اين ازاول داشت سركارم مي ذاشت
!!!
منه خرو بگو
دوساعت براش گريه زاري كردم...دلم مي خواست باكله برم توصورتش...وقتي بي
توجهيشو ديدم ..تازه اذيتمم كرده بود ديگه طاقت نيوردم وبلند زدم زير
گريه...شهاب جاخورد ونگام كرد..ازماشين پياده شدم وگريه كنون رفتم زير همون
درختي كه خورده بوديم بهش نشستم...بلافاصله شهاب ازماشين پياده شد...داشت
مي اومد سمتم ...گريم بند نمي اومد...خيلي از كار بي مزش دلخور
بودم...درسته تصادف كرده بود...درسته اولش بي هوش بود ولي نبايد وقتي به
هوش مي اومد خودشو به مردن بزنه كه منوتامرز سكته ببره...صداشو نزديك گوشم
شنيدم:
- يگانه .....يگانه چت شد يهو؟!
سرمو چرخوندم خلاف صورتش وگذاشتم آروم اشكام بريزن..دوست داشتم ببينه دارم گريه مي كنم ...دستشو گذاشت زير چونم وسرمو برگردوند:
-ببينمت ...يگانه منو نگاه كن...
چشماشو انداختم توچشماش ...مي دونستم گريه هام كار خودشو مي كنه ...گفتم:
- يعني انقد زجر دادن من برات مهمه ؟! به هوش مياي بعد خودتوواسم لوس مي كني ؟!
خندش گرفته بود...با لبخند گفت :
-الهي من قربون اشكات بشم ...مي خواستم ببينم اگه مردم چه جوري عزاداري مي كني !
بعدم
خودش زد زير خنده...اما بي صدا..باديدن خنده هاي خوشكلش منم خندم گرفته
بود ولي خودمو كنتر كردم واخم كردم...بلند شدم وبه سمت ماشين راه افتادم
...زود خودشوبهم رسوند وبازوموكشيد ...گرفتم توبغلش وگفت :
-بگم غلط كردم خوبه ؟!
جوابشو ندادم ..محكم ترفشارم داد به خودش..بازوهام درد گرفت :
-آييييي...شهاب ...
دستاشوشل كرد اما ولم نكرد...گفت :
-جونم ...غلط كردم ...عشقم ..نفسم ...غلط كردم ..اخم نكن به خدا ...اصلا بيا بكش زير گوشم ولي قهر نكن خب؟!..
سرمو بالا كردم ...با التماس نگام مي كرد...گفتم :
-مجبوري اين بچه بازيارودراري كه آخرش بخواي منت كشي كني ؟!
-عشقش به همينه ديگه...توناز كن من تاقيامت مي خرم ...
خنديدم ...گفت:
-خنده هاتو عشق است....
-حالت خوبه ؟! پيشونيت درد نمي كنه ؟! زخم شده ها...!
-فدا سرت ...
-اِ يعني چي فدا سرت ؟!...بيا بريم توماشين دستمال وبتادين هس بزن روش...
دستشوكشيدم و به زور بردمش سمت ماشين ...
بعد از اين كه زخمش رو ضدعفوني كردم گفتم:
- باز خدا رو شكر اين جعبه ي كمك اوليه يه بار به درد خورد..
بدون اين كه جوابم رو بده گونه م رو بوسيد...
دستمو توي دستش گرفت و بالا برد... آروم روي دستمو هم بوسيد و گفت:
- ببخشيد!
منم شوخي و كنار گذاشتم و با جديت گفتم:
- شهاب؟ اين جا كجاست؟
- يه كاميون اومد جلوم.. از ترس اين كه بهش نخورم زدم تو خاكي... كه..
- پاشو بيا اينور بشين مي ترسم تا تهران نكشيم!
من لحنم شوخ بود اما اون نگاهش مغموم شد و گفت:
- يگانه من اينقدر اذيتت كردم... تو اينقدر خوبي؟ آخه چرا؟
از ماشين پياده شدم و بهش اشاره كردم بره اونور... وقتي كه جابجا شد سوار شدم و گفتم:
- كمربندتو ببند كه مي خوام بزنم به كوه و كمر..
خنديد و گفت:
- مسخره!
با تخسي گفتم:
- خودتي و ...!
ابروهاشو بالا داد و گفت:
- كي؟
- خودتي و خودت!
ماشينو روشن كردم و راه افتادم...
توي راه به به اين فكر كردم كه چقدر بي حواسم... بايد بيدار مي موندم و
مراقبش مي بودم... اما همش خواب خواب خواب... خاك تو سرت يگانه كه نتونستي
دو ساعت بيدار بموني..
تا تهران شهاب كلافم كرد بس كه بهم نگاه كرد...
خب درسته كه با اين نگاه هاش بود كه دلم گرم مي شد و ذوق مي كردم اما موقع رانندگي باعث مي شد همش حواسم پرت بشه...
مي ترسيدم دوباره يه بلا ملايي سر خودمون بيارم!
تقريبا ساعت ده شب بود كه رسيديم... دو سه ساعت آخر راه رو ديگه ناي روندن
نداشتم و با شهاب جامون رو عوض كرديم.. اه چهارده ساعت راهو عين اين ديوونه
ها با ماشين اومديم... خب با هواپيما مي رفتيم راحت!
البته كو گوش شنوا.. آقامون ميگه اين طور صفاش بيشتره
خب بگو آخه كدوم صفا؟ خستگي صفاست يا تصادف؟
- آخيش بالاخره رسيديم!
شهاب با لحن قشنگي گفت:
- به خونه ي پدر و مادر شوهرت خوش اومدي تك عروس خاندان كياني ها!
بدون اين كه زنگ بزنيم درو با كليد باز كرديم و رفتيم داخل..
وقتي شهاب ماشين رو پارك كرد اومد كنارم و خواست دستمو بگيره كه نزاشتم و گفتم:
- من همين طوري هم شرمنده ي خانوادتم كه بدون اجازه محرم شديم دستتم بگيرم؟
خنديد و گفت:
- از خداشونم باشه فرشته تور كرده پسرشون...
همون موقع در باز شد و ليلا خانم پريد بيرون..
به سمتم پر كشيد و منو تو آغوشش گرفت:
- الهي قربون عروسم بشم من... چرا بي خبر اومدين؟
خيلي خجالت مي كشيدم ازش.. بدون هيچ اجازه اي صيغه خونده بوديم و اون چه بخشنده بود...
با لحن آرومي گفتم:
- خواستيم سوپرايزتون كنيم..
آقاي كياني هم اومد و بعد از سلام و احوال پرسي به سمتم اومد و پيشونيم رو بوسيد..
شرمزده بهش نگاه كردم كه گفت:
- با صداي ماشين شصتم خبر دار شد كه اومديد... بريم داخل.. حتما خيلي خسته شديد..
نگاهم به شهاب افتاد كه توي آغوش مامانش بود و داشت مي خنديد...
رفتيم داخل و نشستيم توي هال...
آقاي كياني با خوشحالي گفت:
- وقتي ليلا برام تعريف كرد كه شهاب اومده اون جا تا ازت خواستگاري كنه نمي
دوني چقدر خوشحال شدم دخترم... تمام آرزوي من و ليلا خوشبختي تو و شهاب
بود كه دوتاشون با هم برآورده شد.... تا الان دخترم بودي از الان به بعد هم
دخترمي و هم عروسم....
لبخندي زدم و سرمو انداختم پايين كه گفت:
- براي آخر اين ماه براتون وقت عقد بگيرم؟
شهاب سريع گفت:
- ديره بابا... آخر هفته... ما كه فاميلي چيزي نداريم... همين هفته عقد مي
كنيم و جشن مي گيريم... بعدشم مي ريم خونه ي منو مي فروشيم و يه خونه ي
ديگه مي گيريم..
آقاي كياني با خنده حرفشو قطع كرد و گفت:
- چه قدر هولي پسر... باشه باشه.. بايد كاراتون رو راست و ريست كنيد بعد. اينقدر هول نباش..
ليلا خانم با ظرف ميوه اومد و گفت:
- پسرم راست مي گه.. بايد هر چه زودتر كاراشون رو بكنيم و بفرستيمشون خونه
خودشون... ولي نه اون خونه.. نمي خوام خاطرات بد قديم براي عروس گلم دوباره
مرور بشن.. بهترين جاي تهران براش خونه مي خريم...
من هيچي نمي گفتم و سرم پايين بود... ليلا جون اومد كنارم نشست و گفت:
- ببين شهاب آقا... اين دختر تا قبل از اين كه بره اينقدر خجالتي نبود كه... همش تقصير تواِ
بالاخره منم خنديدم و سرمو گرفتم بالا كه شهاب گفت:
- بله ديگه.. يادمون رفته بود قراره سوگولي مامان و بابا رو بگيريم... هييييييي خدا...
با اين حرفش هممون خنديديم...
ساعت حدوداي يازده بود كه شام خورده بوديم و قرار شد بريم بخوابيم.. خواستم برم توي اتاقم كه ياد يه چيزي افتادم...
رو به شهاب گفتم:
- شهاب... ميشه يه لحظه بياي؟
- بله چرا كه نه...
رفتيم توي اتاقم كه گفت:
- جانم؟ چيزي احتياج داري؟
از توي كيفم جعبه ي كادو پيچ شده رو برداشتم و رفتم جلوي شهاب ايستادم...
با ذوق گفت:
- اين چيه يگانه؟
در جعبه رو باز كردم و گردنبد رو در آوردم... آروم بهش گفتم:
- پشتتو كن...
اونم كه هنوز متعجب بود برگشت و من براي گردنبد رو بستم.. همون طور كه مي خواستم.. با عشق.. با خوشحالي..
برگشت و دستي روي گردنبد كشيد.. توي چشمام خيره شد كه گفتم:
- اين مال زماني بود كه فهميدم مي خواي بري خواستگاري نيلوفر...قسم خورده
بودم براي اين كه ثابت كنم عشقم واقعيه اينو بزارم گردنت و برم براي
هميشه... اما حالا...
بغضي كه بر اثر خوشحالي توي گلوم نشسته بود رو قورت دادم و گفتم:
- حتي فكرشم نمي كردم شهاب...
شهاب اومد نزديك تر و تماس لبهاش با لبام باعث قطع شدن حرفم شد...
چشمامو بسته بودم و فقط و فقط به يه چيز فكر مي كردم...
من چه خوشبختم...
بعد از يكي دو دقيق ولم كرد و گفت:
- الهي بميرم كه اين قدر زجرت دادم... من احمق فقط براي اذيت كردن تو
نيلوفرو وارد اين ماجرا كردم... فقط براي اين كه حرصت بدم.. همون موقع هايي
كه اون مواد لعنتي برام شده بود زندگي و مغزم تو تحت فرمان گرفته بود...
چقدر بدبخت بودم كه فكر مي كردم اذيت كردنت كار درستيه.. دوستت داشتم و فكر
مي كردم با حرص دادنت مي تونم به دستت بيارم...اما اشتباه مي كردم... فقط
تو رو زجر مي دادم.. بعد از تركم خواستم همه چيو به بگم... تا اين كه
نفهميدم چرا اون روز از دهنم پريد مي خوام برم خواستگاري نيلو.. نمي دوني
چقدر بعدش كه رفتي به خودم فحش دادم.. نمي دوني وقتي ديدم غم تو چشماي
مامانم رو چقدر به خودم لعنت فرستادم.. نمي دوني فرداش با چه بدبختي از
نيلوفر معذرت خواستم و گفتم همه چي تموم شده... نمي دوني بابا كه فهميد
چقدر دعوا كرد كه دختر مردم رو بازيچه كردي.. يگانه توي يه كلام بايد بگم
حرفم رو.. يگانه شرمنده ام.. شرمنده كه زجرت دادم.. شرمنده كه غصه خوردي..
يگانه با تمام وجودم برات جبران مي كنم...
اشك روي گونشو كنار زدم و گفتم:
-نمي خوام هيچ وقت.. هيچ وقت جلوي كسي جز من اشك بريزي.. تو رو با غرورت دوستدارم.. هميشه مغرور بمون... حداقل جلوي بقيه.... نمي خوام كسي حتي بيه لحظه فكر كنهتو ضعيفي...
توي آغوش كشيدم.. حس اين كه دارم له مي شم هم حتي نتونست اون لذتشيريني كه داشتم رو نابود كنه....
************
-مرض بگيري ...بيا ديگه ،بدبخت سه ساعته دم در منتظرته !
براي
بار دهم خودمو توآينه نگاه كردم...لباس سفيد عروسي تنم بود...موهام شينيون
بود ورو سرم تور وتاج بود ...باورم نمي شد ...اين منم ؟! ...يگانه ؟!
يگانه ي تنها؟! اون كه يه روز تو خيابونا ولو بود...اون كه باباش
نخواستش؟!...به كجا رسيدم ؟!...كجا بودم كه به اين جا رسيدم ؟! ..باكي ؟!
باكمك كي ؟!...زيرلب خدارو شكر كردم ...هيچ كس جز اون دست منو نگرفته
بود...
داد
ارغوان بلند شده بود..با اون شكم گندش دم در آرايشگاه ايستاده بود وغر مي
زد...شهاب ربع ساعت بود بيرون منتظرم بود اما من تو آينه دنبال عيب وايراد
مي گشتم كه برم سرآرايشگرو حسابي بهش نيش بزنم ...بي شعور...تا اومد موهامو
درست كنه از بس به خاطر بلنديشون غر زد دلم مي خواست با اتومو بذارم رو
صورتش بگه جليييييييييييز...!!!
آخه
يكي نيس بهشون بگه معمولا سرعروس كچل غر مي زنن نه سرمن بدبخت كه يه عالمه
مو داشتم ومي شد ازتوش يه شينيون توپ درآورد...منتها اين يارو بلد نبود،به
زور مي خواست يه پوستيژ بذاره كلم وكار خودشو راحت كنه...
خب
منم ساكت ننشستم .انقد بهش كنايه زدم كه آخر كار باكلي چشم غره اومد موهاي
خودمو رنگ كرد...يه رنگ خييييييييلي توپ...عسلي تيره كه به صورت سفيدم فوق
العاده مي اومد...بعدش موهامو بي گودي كرد وحلقه حلقه هاي درشت وخوشكلي
ازتوش درآورد ... آرايشمم دودي نفره اي بود و رژم رنگ صورتي مات مات
...تاجم ظريف وسلطنتي بود وتورم كوتاه وفرانسوي...
ابروهام
شيطوني دم كوتاه كه فك مي كردم دنبالشو تا نزديكاي پيشونيم برده ...انقدر
تغيير كرده بودم كه خودم خودمو نمي شناختم چه برسه به شهاب بيچاره ...!
ناخونامو
مانيكوركرده بود بعدش شاگرد آرايشگره اومد فرچ كرد وحسابي خوشكلشون
كرد...همه چي سرجاش بود ...لباسمو نگاه كردم ..دكلته ،دنباله دار وپر از
نگين ...از سرتا پاش نگين كاري شده بودم ...زير نور عين لوستر مي شدم...!
چون لباس سفارشي بود فوق العاده كيپ تنم بود...
سرمو
بردم نزديك آينه وبادقت بيشتري نگاه كردم ..با بدجنسي لبخند زدم ...يكي
ازتارموهام صاف بود ..ضايع نبود ولي من تا پدر اين آرايشگره رو درنيارم
يگانه نيستم !
برگشتم وباذوق خواستم برم سمت اتاقكش كه يكي دستمو محكم نيشگون گرفت ...
-اوووووووف ...
آرزو با حرص ازبين دندوناي كليد شدش گفت :
-اي كفنت كنم يگاني ...بيا بريم شوورت خوابش برد ...!
درحالي كه دست چپمو روي بازوي راستم مي كشيدم گفتم :
-ببين بازومو چيكار كردي ؟! الان جاش كبود ميشه آبروم مي ره ..
-كبود شدنو كه آخر شب آقاتون بهتون مي گه يعني چي !!! من تازه مقدمشو رفتم .....
يه
جيغ بنفش كشيدم ومي خواستم به طرفش يورش ببرم كه با چشمهاي پر از تعجب
وسرزنش خانوماي ديگه روبرو شدم ...يه كم خيط شدم .حالا پيش خودشون مي گن چه
عروس بي جنبه اي !
خدارو
شكر آرايشگاه بزرگ بود وخيلي صدام به اتاقك آرايشگره نرفت ...ولي باعث شد
مثل بچه آدم حلقه دنباله لباسموبندازم تو انگشتم وشنل به دست برم بيرون
...صداي كل زدن هاي ضايع صدف وآرزو تو گوشم بود...چون آرايشگاه آپارتماني
بود..شهاب پشت درمنتظرم بود...آرزو وصدف وارغوان داخل موندن ومن به خاطر
فيلم برداري تنهايي رفتم از دربيرون ...
واوووو...ماي گاااااد...خدايا نوكرتم ...براوو.....چي خلق كردي !
كت
وشلوار سفيدي كه به خاطر پاك شدنش ازاعتياد، خودم تو خريدمون براش انتخاب
كردم با بلوز فيروزه اي وكراوات سفيد ...موهاشوهم شسوار كرده بودوبا ژل
وواكس وتافت جلوشوبه اندازه چندتا تار كج ريخته بود ..بقيه روهم زده بود
بالا...فشن نبود ولي مدلي كه زده بود فوق العاده بهش مي اومد...
اون به من خيره شده بود ومن به اون...
اشاره
ي دست فيلم بردار رو ديدم كه مي گفت برم جلو...لبخند زدم وبه سمتش حركت
كردم ...شهاب هم انگار به خودش اومد وبدون لبخند ومغرورانه قدم برداشت ...
دلم از ديدن حركتاش داشت غش مي رفت ...يه دستش توي جيب شلوارش بود ويه دستش دسته گل رز قرمز...
رسيديم
بهم ...من منتظر نگاش كردم واون با كنجكاوي ويه لبخند محسوس بهم خيره شده
بود...انگار قصد نداشت بهم دسته گل رو بده ...آروم گفتم :
-شهاب جون مي خواي دسته گل مال خودت !
آروم وبي صدا خنديد...گفت :
-ببين اين حرص خوردنات مي افته توفيلممون خاطره ميشه...
چشم
غره ي كوچيكي بهش رفتم وبا ناز ازشهاب رو گرفتم وازكنارش رد شدم
...بلافاصله با يه قدم خودشو ازپشت سربهم رسوند ودستشو دوركمرم حلقه
كرد...اون پشت سرم ايستاده بود ومن جلوش بود...دسته گل رو جلوم گرفت ومن
سرمو چرخوندم سمتش ...ولي بدون لبخند ...فيلم بردار دورمون مي چرخيد...شهاب
با خنده چشمك زد كه يعني دسته گل رو بگيرم ...دسته گل رو گرفتم وازتوش يه
شاخه رز كشيدم بيرون..بعدم همون طور كه تو بغلش بودم برگشتم وگذاشتم تو جيب
كتش !...
صداي فيلم بردار رو شنيدم كه باذوق گفت :
- عالييييييييييي...عالي بود....
دستمو حلقه بازوي شهاب كردم
وآروم آروم ازپله هاي ساختمون مي رفتيم پايين وفيلم بردار جلومون عقب عقب
مي رفت وفيلم مي گرفت ...قبل از اينكه از ساختمون بريم بيرون .شهاب شنل رو
ازم گرفت وروسرم انداخت .همون طوركه بند هاي شنل رو مي بست زير گوشم گفت :
-يگانه يه عالمه پسر دم دره ....سرتو بگير پايين زود رد شو...
سرمو
بالا آوردم ونگاهش كردم ...اين شهاب بود؟!...مگه اين هموني نبود كه يه روز
اعتيادش ناموس و غيرتش بود! ..چه ذوقي تودلم كردم ...كاملا ازاين روبه اون
رو شده بود..حالا زنش ناموس وغيرتش بود!..گفتم :
-اين جوري كه باز مي بري مي كوبيم تو درخت !
خندشو به زور قورت داد وبازومو فشار داد:
- حالا تو اذيت كن ..نوبت منم مي رسه !
با
اخم سرمو تكون دادم وسربه زير وحلقه به دستش رفتيم بيرون...نمي تونستم همه
رونگاه كنم چون اگه يه ذره سرمو تكون مي داد با يه كف گرگي مي خوابوندم رو
زمين !
ازاين
شهاب ديوونه همه چي برمي اومد. فقط صداي جيغ دخترا وهوهو كردنشون وسوت زدن
پسرا رو مي شنيدم ...شهاب كه مي گفت اقوامشون كمن ..پس اين همه آدم كجا
بودن!
ناگفته
نمونه دوستاي دانشگاهي منو شهاب خودشون يه گله بودن .ديگه با دعوتي كه خدا
عالم بود چند نفر مي شدن !از روي پل جلوي ساختمون رد شديم .به پرادو سفيد
جلوم نگاه كردم ...بعد ازاون تصادف شهاب ماشين نوئشو فروخت وبراي عروسيمون
يه شاسي بلند خوشكل خريد..كلا قصد كرده بود همه چي رو چه خونه چه وسايلش
وچه ماشينشو عوض كنه !البته موفقم شد ..يه خونه ويلايي تو فرمانيه وبه
اضافه جهازكامل من كه با زحمت هاي ليلا خانم خريده شده بود با خريد ماشين
ولباس عروس وخريد كل عروسيمون همراه شد...بهترين خريد عمرم!
شهاب درماشين رو باز كرد ومن با كمك اون سوار شدم...دنباله لباسمم خودش جمع كرد ودرو بهم زد...
تا
برسيم خونه آقاي كياني شهاب يه ريز بين ماشينا لايي رفت ...هي سبقت مي
گرفت وهي ماشين دوستاشو مي نداخت عقب ...سهند ازتو ماشينش رو به شهاب داد
مي زد كه بذاره برن جلو...شهاب فقط بهشون مي خنديد واجازه نمي داد...تادم
خونه شهاب جلوتر ازهمه ماشين ها مي رفت ...
جلو
در خونه شهاب پارك كرد..اوووو چه خبر بود..حياط خونه رو چراغ بارون كرده
بودن وپرميز وصندلي .صبح كه مي رفتم آرايشگاه ازاين خبرا نبود!
وقتي باهم رفتيم داخل ...چهره خيليا رو نمي شناختم اما با روي گرم ازم استقبال مي كردن ..بيشترشون خانواده ي دوستاي منو شهاب بودن !
توي
سالن خانوما بودن وتوي حياط رو واسه آقايون گذاشته بودن...يه خواننده وارگ
زن هم بالاي پله هاي حياط داشت ورود مارو با داد وهوار اعلام مي
كرد...بالاخره ازبين آقايون ردم كرد ورفتيم داخل زنونه .روي دوتا مبل جلوي
سفره عقدمون نشستيم ومن به قيافه خودمو شهاب توي آينه روبروم زل زدم ...صدف
وآرزوداشتن بلند بلند شعر مي خوندن وهمه روش دست مي زدن :
كوچه رو آب بپاشيد آب بپاشيد عروس مياريم عروس مياريم ...
عروس ....خوشكل وملوس جشن عروسي مباركش باد
دوماد..... يه شاخه شمشاد جشن عروسي مباركش باد ...
هو..هوهو...هو....
همه تقريبا دورمون جمع شده بودن.شهاب دستشو جلو آورد وشنلمو درآورد وتورمو زد بالا ...چشم توچشم شديم ...
دلم
يه جوري شد...باورم نمي شد شب عروسي منو شهابه !ميگن شب عروسي وموقع عقد
خدا مهر بين دختر وپسر وصدبرابر مي كنه..من اون لحظه باتمام وجودم اون مهر
رو حس كردم ...
سرمو
چرخوندم وبه خانوماي دور وبرم چشم دوختم ...يه كم كه خوندن وكل زدن همه با
شروع آهنگ تتلو ريختن وسط وقر مي دادن ...صداي شهاب روشنيدم سرمو
برگردوندم به طرفش..چون صداي ارگ زياد بود حرفشونفهميدم گفتم :
-جانم ؟! چيزي گفتي شهاب ؟!
-ميگم به نظرت بهترين هديه اي كه امشب مي تونم بهت بدم چيه ؟!
يه فكر سريع كردم وگفتم :
-اوووم يه جعبه رنگ روغن مارك ! همونا خودتم داشتي خشك شده بود!
-بابا اونا كه مهم نيس ده تا جعبشو برات مي خرم ..يه چيز مهم ..توزندگيت چيو بيشترازهمه مهم مي دوني ؟!
-اينا چه سوالاييه !
-جواب بده مي فهمي
-خب تو ومامان بابات ...من كه جزشما كسي رو ندارم
شهاب مرموز وبا لبخند نگام كرد :
-مطمئني جزماكسي رو نداري ؟!!!
نامفهوم بهش زل زدم ...منظورش چي بود...........
بامن من ...گفتم :
-م ...منظورت چيه ؟! شهاب شب عروسيمون ديگه حرصم نده توروخدا..حرفتو درست بزن ...
دستشو دور شونم حلقه كرد :
-من
فداي حرص خوردنت ...من ديگه غلط بكنم توروحرص بدم...مي خوام خوشحالت كنم
عزيزم...نزديك دوماه دوندگي كردم تا تونستم امشب برات بهترين هديه رو
جوركنم !
زل زده بودم تو چشماي مشكيش ...هنوزم منتظر بودم حرفشو بزنه ...دستمو گرفت وگفت :
-اِ..به جون شهاب گريه كردي نكرديا !...چيه هي يه چيز ميگم زرتي مي زني زير گريه ؟
-من كه گريه نكردم !
-اشك توچشمات جمع شده...
-جدي مي گي ؟! اه ...تو هم موقعيت گيرآوردي ...ميزني آرايشمو خراب مي كني !حرفتو بزن ..
درحالي كه مي خنديد ازجاش بلند شد وگفت :
-حرفم باشه برا موقع عقد ...اشكاتم نگه دار لازمته..من برم تومردونه ...
-شهاب
-فدات
-شهاب نرو...بشين همين جا...نه بيا بريم باهم برقصيم !
شهاب ريز خنديد...سرشو آورد نزديك :
-ببين من الان نرم بيرون اون دوتا دوستاي خلت با اردنگي پرتم مي كنن بيرون...
-برا اونا كه مهم نيس..ببين چه راحت مي رقصن بيابريم ...
-بعله مهم نيس..منتها خود آرزو همين دودقه پيش داشت دم گوشم مي گفت شادوماد محترمانه بفرما بيرون تا با لقد پرتت نكردم
لبامو روهم فشار دادم ...اي كفنت كنم آرزو...
شهاب رفت بيرون وخانم كياني از دور اومد طرفم ...اولالا...چه ملوس شده مادرشوهرم ...الهي فداي قد وبالاي پسرش بشم من !
يه
كت ودامن ببري پوشيده بود وسنجاق سينه ي بزرگ وپر ازنگيني زده بود
روسينش...كفشاي پاشنه بلند وموهاي نسكافه اي كوتاه وشسوار شده..آرايشم مليح
كرده بود..ولي خيلي ناز شده بود...جلو پاش بلندشدم واون بغلم كرد...صداي
نفس زدناشو مي شنيدم..آروم داشت اشك مي ريخت...زيرگوشش گفتم :
-توروخدا امشب گريه نكنين...من تازه شاديام داره كامل ميشه ..خوب نيس اشك شما همراش باشه !
ليلا خانم خودشو ازمن جدا كرد واشكاشوپاك كرد...گفت :
-يگانه
مديونتم...تو تمام عمرم اين خوشبختي كه به پسرم بخشيدي رو مديونتم ...مي
دونم نمي تونم جبران كنم ..تموم زجرا وزحمت هايي كه توكشيدي هيچي نمي تونه
جبرانش كنه ..ولي شهاب همه تلاششو كرد تا توامشب بعد ازچندسال آرامشتوپيدا
كني ...ما كه ازتو راضيم ايشالله خدا هم ازت راضي باشه دختر...شيرمادر
حلالت...
ازش تشكركردم ودستشوبوسيدم .بعدش رفت
طرف
پرستارمن
پرستارمن
ادامه مطلب
قشنگه حتما بخونيد !