buy buy

buy

پرستارمن


پرستارمن


- پياده شو عسلم..
لبخندي زدم و از ماشين پياده شدم.. كنارم اومد و دستشو توي دستم گذاشت و گفت:
- بريم...
با هم توي پاساژ مي چرخيديم و درباره ي مسائل مختلف بحث مي كرديم كه يه دفعه ايستاد و گفت:
- يگانه اينو ببين!
به ويترين مغازه نگاهي كردم و با ديدن لباس شب مشكي كه بهش اشاره كرده بود محو شدم. خيلي خوشگل بود.. واقعا...
لباس مشكي رنگ بود و بلند.. روي دامنش كمي كار شده بود و پشتش يه مقدار از جلوش بلند تر بود... يقه اش كمي باز بود و بندي...
- بيا بريم داخل..
دستمو كشيد و به داخل بردم.. رو به فروشنده گفت:
- خسته نباشيد..
- سلامت باشيد... چه كمكي مي تونم بهتون بكنم؟
- اين لباس مشكي پشت ويترين رو مي شه ببينيم؟
فروشنده به رگال روبرو اشاره كرد و گفت:
- توي اين رگاله...
به سمت رگال رفتيم و لباس رو در آورديم.. حالا از نزديك راحت تر مي شد به زيباييش اقرار كرد... البته اگه زيبايي شامل پوشيده بودن نمي شد... چون پشت لباس هم مثل جلوش كاملا باز بود..
شهاب گفت:
- برو بپوشش مي خوام توي تنت ببينم!
- شهاب! من كه از اين لباسا نمي پوشم.. اين خيلي بازه!
اخمي كرد و گفت:
- برو ديگه! تو به اين چيزاش كاري نداشته باش!
با اين حرفش تعجب كردم...
يعني شهاب با پوشيدن اين لباس ها مشكلي نداشت؟
به اتاق پرو رفتم و لباس رو با بدبختي تنم كردم.. زيپ لباس پشت بود و فقط تونستم يه مقداريشو ببندم..
ناچار درو كمي باز كردم و شهاب رو صدا زدم كه اومد و گفت:
- جانم؟ پوشيدي؟
- شهاب بيا زيپش رو كامل ببند..
لبخندي زد و اومد جلوتر..
زيپ رو به نرمي بالا كشيد و گفت:
- بچرخ ببينم..
تازه متوجه بالاي لباس شدم.. خيلي باز بود و تقريبا تمام پشت و جلو پيدا بود..
با خجالت دستمو روي سينم گذاشتم و گفتم:
- برو ديگه.. ديديش ديگه!
- اي بابا... بزار ببينمش توي تنت... حالا كه مي خوام اينقدر پول بدم حداقل رضايت داشته باشم ازش!
- مگه قراره بخريمش؟
اوهومي كرد و دستمو گرفت.. با دستش چرخم داد و منم ناچار چرخي زدم.. هنوز هم كمي ازش خجالت مي كشيدم...
سرشو نزديك آورد و گفت:
- فرشته كه نه... ماه هم نه... توي اين لباس از خورشيد هم درخشان تر شدي خوشگل من!


سرمو پايين انداختم و گفتم:
- برو ديگه.. مي خوام لباسمو عوض كنم..
ازم كمي فاصله گرفت و گفت:
- چشم خانومم.. منتظرتم...
با شنيدن حرفاش، ديدن كاراش، كلا با ديدن رفتاراش لحظه به لحظه بيشتر عاشقش مي شدم و بيشتر از قبل ممنون خدا بودم...
واقعا عشق ما يه معجزه بود...
لباس رو در آوردم و بعد از پوشيدم لباس هاي خودم از اتاق پرو خارج شدم... شهاب گفت:
- همينو مي بريم آقا...
- خوشحالم كه خوشتون اومده... بديد تا براتون توي جعبه بزارم..
لباس رو دادم دست فروشنده و به شهاب آروم گفتم:
- شهاب من اين جور لباسا رو نمي پوشم!
اخمي كرد و گفت:
- شششش بعدا صحبت مي كنيم...
كارتشو از جيبش در آورد و گفت:
- بفرماييد...
وقتي حساب كرد جعبه ي لباس رو از فروشنده گرفت و با هم رفتيم بيرون...
- چرا اين لباس رو گرفتي؟
با اخم به سمتم برگشت و گفت:
- كي گفته جلوي كسي مي پوشيش؟ مگه شوهرت دل نداره؟ نميشه براي لباس خوشگل بپوشي؟
بعد هم با قهر روشو كرد اونور...دستمو دور بازوش حلقه كردم و گفتم:
- قهر قهرو
- تو فكر مي كني اينقدر بي غيرتم كه بزارم اين لباسو جلوي كسي بپوشي؟
ابرويي بالا دادم و براي اين كه از دلش در بيارم گفتم:
- من غلط بكنم به آقامون بگم بي غيرت...
خنديد و گفت:
- عزيزم چي احتياج داري؟ سوغاتي گرفتي؟
- آره تقريبا همه چيز گرفتم...
كمي ديگه هم توي پاساژ گشت زديم و بعد به رستوران رفتيم ...
بعد از خوردن غذامون رفتيم خونه كه دم در به شهاب گفتم:
- تو مي ري هتل ديگه؟
- حالا بريم تو فعلا...
روم نشد بگم نيا داخل چون من خجالت مي كشم.. بنابراين باشه اي گفتم و بعد از اين كه نازي خانم درو باز كرد رفتيم داخل،
نازي خانم گفت:
- شام خورديد پسرم؟
روي صحبتش با شهاب بود براي همين من چيزي نگفتم و شهاب گفت:
- بله مادر جون.. اومديم وسايل يگانه رو جمع كنيم كه ديگه رفع زحمت كنيم..
با تعجب به شهاب نگاه كردم.. يعني چي؟ قراره كجا بريم؟
- چرا مادر؟ خب همين جا مي مونيد ديگه.. كجا مي خوايد بريد؟
رفتيم داخل و شهاب ادامه داد:
- نه ديگه خيلي اين چند وقته زحمت داديم.. امشب رو مي ريم خونه ي يكي از دوستام چون خيلي اصرار كرد فردا صبح هم عازم تهرانيم...
از اين كه بدون مشورت با من براي خودش برنامه مي ريخت حرصم گرفته بود... البته خب نمي شد جلوي نازي خانم بگم من از هيچي خبر نداشتم.. براي همين حرصم رو با مشت كردن دستم قايم كردم...
- به سلامتي مادر....
شهاب گفت:
- پس با اجازه..
بعد رو به من ادامه داد:
- برو اتاقت وسايلت رو جمع كن..
نگاه خطرناكي بهش كردم البته دور از چشم نازي خانم و بلند شدم تا به اتاقم برم كه همون موقع بابك از اتاقش خارج شد و سلامي كرد... منم جوابشو دادم كه رفت پيش شهاب نشست:
- سلام آقا شهاب.. خوبي؟
- سلام.. بله به لطف شما...
با بستن در اتاقم ديگه صداشون نيومد... تند تند لباسامو از كمد خارج كردم و ريختم توي چمدون... مسواك و لوازك آرايشيم هم از روي ميز برداشتم و همه رو ريختم توي كيفم...
اصلا حوصله ي اين كه برم خونه ي غريبه رو نداشتم!



بعد از جمع كردن وسايلم جعبه ي كادوپيچ شده اي كه براي نازي خانم خريده بودم رو برداشتم و با ساك و كيفم از اتاق خارج شدم.. شهاب با ديدنم بلند شد و چمدون رو از زمين برداشت..
با اجازه اي گفت و رفت بيرون تا چمدون رو توي ماشين بزاره كه بابك هم همراهش رفت....
منم رفتم به سمت نازي خانم و گفتم:
- ببخشيد نازي خانوم.. اين مدت طولاني خيلي اذيتتون كردم.. دروغ گفتم و شما به روم نياورديد...
دستي روي سرم كشيد و گفت:
- اين چه حرفيه؟ مهمون حبيب خداست... هر كاري كردم به خاطر اين بود كه از همون اول مهرت به دلم نشست...ايشالا يه عمر با عشق به زنديگت ادامه بدي...هيچ وقت از مردت غافل نشو... نزار ازت دل سرد بشه.. نزار حس كنه زندگيش يك نواخت شده... اگه اين بلا سرت بياد واويلا مي شه.. هميشه خونت رو آباد نگه دار... هميشه مراقبش باش... تو سختي ها يارش باش و هيچ وقت بهش پشت نكن... حواست باشه كه شوهرته كه هميشه باهاته البته اگه خودت بخواي و كاري كني كه بمونه... وگرنه تا عمر داري تنهايي.. هر چقدر هم دورت شلوغ باشه و همدم نداشته باشي تنهايي...
خم شدم تا دستشو ببوسم كه سرمو توي بغلش گرفت و گفت:
- گذشته از اين حرفا، بازم بيا پيشم.. نري ديگه پشتتو نگاه نكني.. مثل علي بي معرفت نباش!
چشمي گفتم كه همون موقع شهاب و بابك اومدن داخل...
با بابك هم خداحافظي كردم و معذرت خواستم...
شهاب هم از نازي خانم تشكر كرد و بعد از حدود يه ربع كه داشت نصيحتمون مي كرد و قول گرفت كه بيايم پيشش سوار ماشين شديم و راه افتاديم...
توي ماشين با عصبانيت گفتم:
- چرا براي خودت برنامه ريختي؟
برگشت به سمتم و با تعجب گفت:
- چي مي گي يگانه؟
- روبروتو نگاه كن!
تعجب كرد از اين كه اينقدر عصباني بودم.. روبروشو نگاه كرد و گفت:
- حالا مي گي چي ناراحتت كرده؟
- چرا ميخواي منو ببري جايي كه هيچ كسو نمي شناسم.. نمي گي شايد من با دوستات راحت نباشم؟
دو سه ثانيه مكث كرد و بعد با خنده ي بلندي گفت:
- ديوونه! چه عصباني ميشه...
با ديدن خنده اش عصباني تر شدم و گفتم:
- شهااااااااااااب!!!
دوباره به سمتم برگشت و گفت:
- گل من.. خانومم... كم تحمل من... خوشگلم... عمر من.. زندگيم... يگانه ي من اينو گفتم كه يه وقت ناراحت نشه داريم ميريم هتل!
با تعجب در حالي كه كمي ناراحتيم رفع شده بود گفتم:
- مگه مي خوايم بريم هتل؟
با نوك انگشت به بينيم زد و گفت:
- آره! تويي كه اين قدر كم طاقتي و نميزاري برات توضيح بدم كوشولو!
رومو به سمت پنجره كردم كه گفت:
- ديگه چي شده؟
بهونه اي نداشتم اما ميخواستم كمي خودمو لوس كنم براي همين گفتم:
- خيلي بده كه همش دروغ مي گي..


خنديد و گفت:
- تو هي از اين عاشق بيچاره ايراد بگير!!!

*******
چشمامو كه باز كردم يه لحظه نفهميدم كجام...بعد از كمي فكر كردن با ديدن اتاق ياد اين افتادم كه ديشب اومده بوديم هتل...
شهاب نبودش.. يه لحظه ترسيدم و فكر كردم شايد مثل اين فيلما رفته باشه و با يه نامه تركم كرده باشه... اما با ديدن شهاب كه از حمام اومده بود بيرون خيالم راحت شدم و با صداي بلند زدم زير خنده...
با تعجب بهم نگاه كرد و گفت:
- آخي من پول ندارم..
خندمو جمع كردم و با تعجب گفتم:
- براي چي؟
- براي درمان تو!! ديوونه شدي رفت.. بابا گفتيم ذوق كن كه عاشقت شدم.. ولي نه اينقدر كه كارت به ديوونه خونه بكشه!
بالش رو برداشتم و به سمتش پرت كردم كه گرفتش و به سمتم دويد.. خواستم فرار كنم كه بالش رو روي شكمم گذاشت و گفت:
- بگو غلط كردم تا ولت كنم...
- ولم كن تو رو خدااااااا
- نه بگو غلط كردم!
با لجاجت گفتم:
- نمي گم...بالش رو انداخت كنار تخت و شروع كرد به قلقلك دادنم كه با جيغ و داد من مواجه شد:
- ولـــ...م كـــــــــن.... شهـــ ا ااااااااب
اون مي خنديد و من دست و پا مي زدم تا از دستش فرار كنم. بعد از حدود پنج دقيقه انگار كه خودش خسته شد ولم كرد و با همون حوله ي خيسش خودشو پرت كرد روي تخت...
از روي تخت بلند شدم و گفتم:
- پاشو الان تخت رو خيس مي كني... بعدا جوابتو مي دم!
خنديد و گفت:
- عمرا.. فعلا برو صورتتو بشور كه بريم صبحانه بخوريم... بايد زود حركت كنيم كه زود برسيم...

*********
بعد از خوردن صبحانه وسايلمون رو جمع كرديم و اتاق رو تحويل داديم...
به حرم رفتيم.. خداحافظي با امام رضا و مشهد برام خيلي سخت بود... امام رضا عشق بهم هديه داده بود.. يه عشق ناب... يه عشق خوب.... تا عمر دارم مديونشم.. تا عمر دارم بايد جبران كنم...
شهاب به قسمت مردونه رفت و من به قسمت زنونه...وضو گرفتم و دو ركعت نماز شكر خوندم.. بعد هم شروع كردم به راز و نياز... از آقا خواستم كه زندگيمون همين طور كه هست بمونه.. آروم و بي دقدقه... بي هيچ ترسي.. پر از عشق...
شهاب روي گوشيم زنگ زد و گفت چون اول عيده و جاده ها شلوغ ميشه بايد زود بريم براي همين هم ناچار خداحافظي كردم و از بين جمعيت خودم رو كشيدم بيرون....

توي ماشين كه نشستم بر حسب عادتم به فكر فرو رفتم...چشمامو بستم و راجع به ديشب فكر كردم
خوشحال بودم از اين كه شهاب منو به خاطر خودم خواست نه رابطه باهام.. چون خيلي واضح و صريح گفت تا شب ازدواجمون قرار نيست اتفاقي بيفته و من از اين بابت ممنونش بودم چون گذاشت بهش عادت كنم و بهم احترام گذاشت و نشون داد كه واقعا دوستم داره
شهاب دستشو روي دستام گذاشت و آروم گفت:
- بخواب عزيزم... راه طولانيه.. ديشب هم دير وقت خوابيديم...
چشمامو باز كردم و گفتم:
- كجاييم؟
- پياده شدم يه مقدار خوراكي خريدم كه توي راه گرسنه نمونيم.. نمي خوام سر راه خريد كنم يه وقت خدايي نكرده خانومم مسموم بشه!
لبخندي زدم و دوباره چشمامو بستم و گفتم:
- پس من بخوابم...
تكون هاي ماشين مثل گهواره باعث شدن كه كم كم به خواب عميقي برم...
با صداي وحشتناك ترمز و داد شهاب از جا پريدم..
- يگانه.......
با بهت به اطرافم نگاه كردم... تنها چيزي كه قابل ديدن بود يه درخت جلوي روم بود...
به شهاب نگاه كردم... سرش روي فرمون بود و دستاش كنارش...
تازه به خودم اومدم... چي شده خداااااا
جيغ زدم:
- شهاب................


باورم نمي شد تصادف كرده باشيم .دست وپامو گم كرده بودم ...باوحشت به شهاب كه افتاده روي فرمون بيهوش بود زل زده بودم .چرا جوابمو نداد...چي شد كه خورديم به درخت ؟!...خدايا من بايد چه غلطي بكنم...نفس نفس مي زدم ...از ماشين پياده شدم ودور وبرمو نگاه كردم ...حتي يه ماشين هم نه ازچپ نه از راست نمي اومد...گريم گرفته بود...يعني كسي نبود كمكم كنه...به طرف ماشين دويدم..درسمت شهاب رو باز كردم ...باديدنش اشكام سرازير شد...چه بلايي سرش اومده خدا...هق هقمو توگلوم فرو بردم... صندلي رو خوابوندم .دستمو گذاشتم رو سينه شهاب وهلش دادم به عقب وآروم خوابوندمش رو صندلي...زود رفتم سمت صندوق عقب درشو با صدتا زور بازكردم...بطري آب روبرداشتم وپريدم جلوي پاشين...ازتو كيفم چندتا دستمال برداشتم وروپاهام گذاشتم..اول با آب چندتا قطره بادستم پاشيدم رو صورتش ...بابغض وصداي گرفته صداش زدم :
-شهاب ...شهاب توروخدا چشماتو بازكن...
نه تكون خورد ونه حتي عكس العمل نشون داد...ازترس يخ كردم...نكنه چيزيش شده باشه ! دستمو بردم سمت بازوش وتكونش دادم :
-شهاب...شهاب ...بيدارشو ديگه...
به صورتش خيره شدم ...آروم آروم بود...حتي پلكاشوهم تكون نمي داد...اشكام جوشيد ...خدايا من تواين بربيابون چه خاكي توسرم كنم ؟!...سرمو چرخوندم وازشيشه عقب ماشين جاده رو ديد زدم ...پرنده كه هيچي مگس هم پرنمي زد...بازم چندتا قطره آب پاشيدم رو صورتش اما اثر نداشت ...سرمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم اشك ريختم :
-خيلي بدي شهاب...چرا اذيتم مي كني ؟! حالا من چيكار كنم تنهايي؟! تواين بيابون كيوبيارم بالا سرت؟!...خدايا چرا اين جوري شد...
حس مي كردم سينه شهاب بالاوپايين مي ره ...اولش فكركردم به خاطر تكون تكوناي خودمه اما بعدش كه آروم شدم بازم يه تكون كوچيكي خورد...سرمو ازرو سينش بالا كردم وباتعجب نگاش كردم...اشكاموازرو صورتم كنار زدم وبادقت نگاهش كردم...پلكش يه تكون كوچيك خورد...اين يعني داشت به هوش مي اومد ...بطري آب رو برداشتم ودرشو بازكردم...گرفتم روي صورتش وازپالا تاپايين خالي كردم رو كلش .....
با وحشت پريد بالا ...موهاش خيس خيس بود...با داد گفت :
-اَيييييييي بابا ...چرا خيسمون كردي ديگه ؟!
با تعجب بهش چشم دوخته بودم...هي سرخيسشو تكون مي داد ويقه لباسشو ازآب مي چكوند...با حرص دندونامو روهم فشاردادم...اين ازاول داشت سركارم مي ذاشت !!!
منه خرو بگو دوساعت براش گريه زاري كردم...دلم مي خواست باكله برم توصورتش...وقتي بي توجهيشو ديدم ..تازه اذيتمم كرده بود ديگه طاقت نيوردم وبلند زدم زير گريه...شهاب جاخورد ونگام كرد..ازماشين پياده شدم وگريه كنون رفتم زير همون درختي كه خورده بوديم بهش نشستم...بلافاصله شهاب ازماشين پياده شد...داشت مي اومد سمتم ...گريم بند نمي اومد...خيلي از كار بي مزش دلخور بودم...درسته تصادف كرده بود...درسته اولش بي هوش بود ولي نبايد وقتي به هوش مي اومد خودشو به مردن بزنه كه منوتامرز سكته ببره...صداشو نزديك گوشم شنيدم:
- يگانه .....يگانه چت شد يهو؟!
سرمو چرخوندم خلاف صورتش وگذاشتم آروم اشكام بريزن..دوست داشتم ببينه دارم گريه مي كنم ...دستشو گذاشت زير چونم وسرمو برگردوند:
-ببينمت ...يگانه منو نگاه كن...
چشماشو انداختم توچشماش ...مي دونستم گريه هام كار خودشو مي كنه ...گفتم:
- يعني انقد زجر دادن من برات مهمه ؟! به هوش مياي بعد خودتوواسم لوس مي كني ؟!
خندش گرفته بود...با لبخند گفت :
-الهي من قربون اشكات بشم ...مي خواستم ببينم اگه مردم چه جوري عزاداري مي كني !
بعدم خودش زد زير خنده...اما بي صدا..باديدن خنده هاي خوشكلش منم خندم گرفته بود ولي خودمو كنتر كردم واخم كردم...بلند شدم وبه سمت ماشين راه افتادم ...زود خودشوبهم رسوند وبازوموكشيد ...گرفتم توبغلش وگفت :
-بگم غلط كردم خوبه ؟!
جوابشو ندادم ..محكم ترفشارم داد به خودش..بازوهام درد گرفت :
-آييييي...شهاب ...
دستاشوشل كرد اما ولم نكرد...گفت :
-جونم ...غلط كردم ...عشقم ..نفسم ...غلط كردم ..اخم نكن به خدا ...اصلا بيا بكش زير گوشم ولي قهر نكن خب؟!..
سرمو بالا كردم ...با التماس نگام مي كرد...گفتم :
-مجبوري اين بچه بازيارودراري كه آخرش بخواي منت كشي كني ؟!
-عشقش به همينه ديگه...توناز كن من تاقيامت مي خرم ...
خنديدم ...گفت:
-خنده هاتو عشق است....
-حالت خوبه ؟! پيشونيت درد نمي كنه ؟! زخم شده ها...!
-فدا سرت ...
-اِ يعني چي فدا سرت ؟!...بيا بريم توماشين دستمال وبتادين هس بزن روش...
دستشوكشيدم و به زور بردمش سمت ماشين ...


بعد از اين كه زخمش رو ضدعفوني كردم گفتم:
- باز خدا رو شكر اين جعبه ي كمك اوليه يه بار به درد خورد..
بدون اين كه جوابم رو بده گونه م رو بوسيد...
دستمو توي دستش گرفت و بالا برد... آروم روي دستمو هم بوسيد و گفت:
- ببخشيد!
منم شوخي و كنار گذاشتم و با جديت گفتم:
- شهاب؟ اين جا كجاست؟
- يه كاميون اومد جلوم.. از ترس اين كه بهش نخورم زدم تو خاكي... كه..
- پاشو بيا اينور بشين مي ترسم تا تهران نكشيم!
من لحنم شوخ بود اما اون نگاهش مغموم شد و گفت:
- يگانه من اينقدر اذيتت كردم... تو اينقدر خوبي؟ آخه چرا؟
از ماشين پياده شدم و بهش اشاره كردم بره اونور... وقتي كه جابجا شد سوار شدم و گفتم:
- كمربندتو ببند كه مي خوام بزنم به كوه و كمر..
خنديد و گفت:
- مسخره!
با تخسي گفتم:
- خودتي و ...!
ابروهاشو بالا داد و گفت:
- كي؟
- خودتي و خودت!
ماشينو روشن كردم و راه افتادم...
توي راه به به اين فكر كردم كه چقدر بي حواسم... بايد بيدار مي موندم و مراقبش مي بودم... اما همش خواب خواب خواب... خاك تو سرت يگانه كه نتونستي دو ساعت بيدار بموني..
تا تهران شهاب كلافم كرد بس كه بهم نگاه كرد...
خب درسته كه با اين نگاه هاش بود كه دلم گرم مي شد و ذوق مي كردم اما موقع رانندگي باعث مي شد همش حواسم پرت بشه...
مي ترسيدم دوباره يه بلا ملايي سر خودمون بيارم!
تقريبا ساعت ده شب بود كه رسيديم... دو سه ساعت آخر راه رو ديگه ناي روندن نداشتم و با شهاب جامون رو عوض كرديم.. اه چهارده ساعت راهو عين اين ديوونه ها با ماشين اومديم... خب با هواپيما مي رفتيم راحت!
البته كو گوش شنوا.. آقامون ميگه اين طور صفاش بيشتره
خب بگو آخه كدوم صفا؟ خستگي صفاست يا تصادف؟
- آخيش بالاخره رسيديم!
شهاب با لحن قشنگي گفت:
- به خونه ي پدر و مادر شوهرت خوش اومدي تك عروس خاندان كياني ها!



بدون اين كه زنگ بزنيم درو با كليد باز كرديم و رفتيم داخل..
وقتي شهاب ماشين رو پارك كرد اومد كنارم و خواست دستمو بگيره كه نزاشتم و گفتم:
- من همين طوري هم شرمنده ي خانوادتم كه بدون اجازه محرم شديم دستتم بگيرم؟
خنديد و گفت:
- از خداشونم باشه فرشته تور كرده پسرشون...
همون موقع در باز شد و ليلا خانم پريد بيرون..
به سمتم پر كشيد و منو تو آغوشش گرفت:
- الهي قربون عروسم بشم من... چرا بي خبر اومدين؟
خيلي خجالت مي كشيدم ازش.. بدون هيچ اجازه اي صيغه خونده بوديم و اون چه بخشنده بود...
با لحن آرومي گفتم:
- خواستيم سوپرايزتون كنيم..
آقاي كياني هم اومد و بعد از سلام و احوال پرسي به سمتم اومد و پيشونيم رو بوسيد..
شرمزده بهش نگاه كردم كه گفت:
- با صداي ماشين شصتم خبر دار شد كه اومديد... بريم داخل.. حتما خيلي خسته شديد..
نگاهم به شهاب افتاد كه توي آغوش مامانش بود و داشت مي خنديد...
رفتيم داخل و نشستيم توي هال...
آقاي كياني با خوشحالي گفت:
- وقتي ليلا برام تعريف كرد كه شهاب اومده اون جا تا ازت خواستگاري كنه نمي دوني چقدر خوشحال شدم دخترم... تمام آرزوي من و ليلا خوشبختي تو و شهاب بود كه دوتاشون با هم برآورده شد.... تا الان دخترم بودي از الان به بعد هم دخترمي و هم عروسم....
لبخندي زدم و سرمو انداختم پايين كه گفت:
- براي آخر اين ماه براتون وقت عقد بگيرم؟
شهاب سريع گفت:
- ديره بابا... آخر هفته... ما كه فاميلي چيزي نداريم... همين هفته عقد مي كنيم و جشن مي گيريم... بعدشم مي ريم خونه ي منو مي فروشيم و يه خونه ي ديگه مي گيريم..
آقاي كياني با خنده حرفشو قطع كرد و گفت:
- چه قدر هولي پسر... باشه باشه.. بايد كاراتون رو راست و ريست كنيد بعد. اينقدر هول نباش..
ليلا خانم با ظرف ميوه اومد و گفت:
- پسرم راست مي گه.. بايد هر چه زودتر كاراشون رو بكنيم و بفرستيمشون خونه خودشون... ولي نه اون خونه.. نمي خوام خاطرات بد قديم براي عروس گلم دوباره مرور بشن.. بهترين جاي تهران براش خونه مي خريم...
من هيچي نمي گفتم و سرم پايين بود... ليلا جون اومد كنارم نشست و گفت:
- ببين شهاب آقا... اين دختر تا قبل از اين كه بره اينقدر خجالتي نبود كه... همش تقصير تواِ
بالاخره منم خنديدم و سرمو گرفتم بالا كه شهاب گفت:
- بله ديگه.. يادمون رفته بود قراره سوگولي مامان و بابا رو بگيريم... هييييييي خدا...
با اين حرفش هممون خنديديم...
ساعت حدوداي يازده بود كه شام خورده بوديم و قرار شد بريم بخوابيم.. خواستم برم توي اتاقم كه ياد يه چيزي افتادم...
رو به شهاب گفتم:
- شهاب... ميشه يه لحظه بياي؟
- بله چرا كه نه...
رفتيم توي اتاقم كه گفت:
- جانم؟ چيزي احتياج داري؟
از توي كيفم جعبه ي كادو پيچ شده رو برداشتم و رفتم جلوي شهاب ايستادم...
با ذوق گفت:
- اين چيه يگانه؟
در جعبه رو باز كردم و گردنبد رو در آوردم... آروم بهش گفتم:
- پشتتو كن...
اونم كه هنوز متعجب بود برگشت و من براي گردنبد رو بستم.. همون طور كه مي خواستم.. با عشق.. با خوشحالي..
برگشت و دستي روي گردنبد كشيد.. توي چشمام خيره شد كه گفتم:
- اين مال زماني بود كه فهميدم مي خواي بري خواستگاري نيلوفر...قسم خورده بودم براي اين كه ثابت كنم عشقم واقعيه اينو بزارم گردنت و برم براي هميشه... اما حالا...
بغضي كه بر اثر خوشحالي توي گلوم نشسته بود رو قورت دادم و گفتم:
- حتي فكرشم نمي كردم شهاب...
شهاب اومد نزديك تر و تماس لبهاش با لبام باعث قطع شدن حرفم شد...
چشمامو بسته بودم و فقط و فقط به يه چيز فكر مي كردم...
من چه خوشبختم...
بعد از يكي دو دقيق ولم كرد و گفت:
- الهي بميرم كه اين قدر زجرت دادم... من احمق فقط براي اذيت كردن تو نيلوفرو وارد اين ماجرا كردم... فقط براي اين كه حرصت بدم.. همون موقع هايي كه اون مواد لعنتي برام شده بود زندگي و مغزم تو تحت فرمان گرفته بود... چقدر بدبخت بودم كه فكر مي كردم اذيت كردنت كار درستيه.. دوستت داشتم و فكر مي كردم با حرص دادنت مي تونم به دستت بيارم...اما اشتباه مي كردم... فقط تو رو زجر مي دادم.. بعد از تركم خواستم همه چيو به بگم... تا اين كه نفهميدم چرا اون روز از دهنم پريد مي خوام برم خواستگاري نيلو.. نمي دوني چقدر بعدش كه رفتي به خودم فحش دادم.. نمي دوني وقتي ديدم غم تو چشماي مامانم رو چقدر به خودم لعنت فرستادم.. نمي دوني فرداش با چه بدبختي از نيلوفر معذرت خواستم و گفتم همه چي تموم شده... نمي دوني بابا كه فهميد چقدر دعوا كرد كه دختر مردم رو بازيچه كردي.. يگانه توي يه كلام بايد بگم حرفم رو.. يگانه شرمنده ام.. شرمنده كه زجرت دادم.. شرمنده كه غصه خوردي.. يگانه با تمام وجودم برات جبران مي كنم...
اشك روي گونشو كنار زدم و گفتم:


-نمي خوام هيچ وقت.. هيچ وقت جلوي كسي جز من اشك بريزي.. تو رو با غرورت دوستدارم.. هميشه مغرور بمون... حداقل جلوي بقيه.... نمي خوام كسي حتي بيه لحظه فكر كنهتو ضعيفي...
توي آغوش كشيدم.. حس اين كه دارم له مي شم هم حتي نتونست اون لذتشيريني كه داشتم رو نابود كنه....


************

-مرض بگيري ...بيا ديگه ،بدبخت سه ساعته دم در منتظرته !
براي بار دهم خودمو توآينه نگاه كردم...لباس سفيد عروسي تنم بود...موهام شينيون بود ورو سرم تور وتاج بود ...باورم نمي شد ...اين منم ؟! ...يگانه ؟! يگانه ي تنها؟! اون كه يه روز تو خيابونا ولو بود...اون كه باباش نخواستش؟!...به كجا رسيدم ؟!...كجا بودم كه به اين جا رسيدم ؟! ..باكي ؟! باكمك كي ؟!...زيرلب خدارو شكر كردم ...هيچ كس جز اون دست منو نگرفته بود...
داد ارغوان بلند شده بود..با اون شكم گندش دم در آرايشگاه ايستاده بود وغر مي زد...شهاب ربع ساعت بود بيرون منتظرم بود اما من تو آينه دنبال عيب وايراد مي گشتم كه برم سرآرايشگرو حسابي بهش نيش بزنم ...بي شعور...تا اومد موهامو درست كنه از بس به خاطر بلنديشون غر زد دلم مي خواست با اتومو بذارم رو صورتش بگه جليييييييييييز...!!!
آخه يكي نيس بهشون بگه معمولا سرعروس كچل غر مي زنن نه سرمن بدبخت كه يه عالمه مو داشتم ومي شد ازتوش يه شينيون توپ درآورد...منتها اين يارو بلد نبود،به زور مي خواست يه پوستيژ بذاره كلم وكار خودشو راحت كنه...
خب منم ساكت ننشستم .انقد بهش كنايه زدم كه آخر كار باكلي چشم غره اومد موهاي خودمو رنگ كرد...يه رنگ خييييييييلي توپ...عسلي تيره كه به صورت سفيدم فوق العاده مي اومد...بعدش موهامو بي گودي كرد وحلقه حلقه هاي درشت وخوشكلي ازتوش درآورد ... آرايشمم دودي نفره اي بود و رژم رنگ صورتي مات مات ...تاجم ظريف وسلطنتي بود وتورم كوتاه وفرانسوي...
ابروهام شيطوني دم كوتاه كه فك مي كردم دنبالشو تا نزديكاي پيشونيم برده ...انقدر تغيير كرده بودم كه خودم خودمو نمي شناختم چه برسه به شهاب بيچاره ...!
ناخونامو مانيكوركرده بود بعدش شاگرد آرايشگره اومد فرچ كرد وحسابي خوشكلشون كرد...همه چي سرجاش بود ...لباسمو نگاه كردم ..دكلته ،دنباله دار وپر از نگين ...از سرتا پاش نگين كاري شده بودم ...زير نور عين لوستر مي شدم...! چون لباس سفارشي بود فوق العاده كيپ تنم بود...
سرمو بردم نزديك آينه وبادقت بيشتري نگاه كردم ..با بدجنسي لبخند زدم ...يكي ازتارموهام صاف بود ..ضايع نبود ولي من تا پدر اين آرايشگره رو درنيارم يگانه نيستم !
برگشتم وباذوق خواستم برم سمت اتاقكش كه يكي دستمو محكم نيشگون گرفت ...
-اوووووووف ...
آرزو با حرص ازبين دندوناي كليد شدش گفت :
-اي كفنت كنم يگاني ...بيا بريم شوورت خوابش برد ...!
درحالي كه دست چپمو روي بازوي راستم مي كشيدم گفتم :
-ببين بازومو چيكار كردي ؟! الان جاش كبود ميشه آبروم مي ره ..
-كبود شدنو كه آخر شب آقاتون بهتون مي گه يعني چي !!! من تازه مقدمشو رفتم .....
يه جيغ بنفش كشيدم ومي خواستم به طرفش يورش ببرم كه با چشمهاي پر از تعجب وسرزنش خانوماي ديگه روبرو شدم ...يه كم خيط شدم .حالا پيش خودشون مي گن چه عروس بي جنبه اي !
خدارو شكر آرايشگاه بزرگ بود وخيلي صدام به اتاقك آرايشگره نرفت ...ولي باعث شد مثل بچه آدم حلقه دنباله لباسموبندازم تو انگشتم وشنل به دست برم بيرون ...صداي كل زدن هاي ضايع صدف وآرزو تو گوشم بود...چون آرايشگاه آپارتماني بود..شهاب پشت درمنتظرم بود...آرزو وصدف وارغوان داخل موندن ومن به خاطر فيلم برداري تنهايي رفتم از دربيرون ...
واوووو...ماي گاااااد...خدايا نوكرتم ...براوو.....چي خلق كردي !
كت وشلوار سفيدي كه به خاطر پاك شدنش ازاعتياد، خودم تو خريدمون براش انتخاب كردم با بلوز فيروزه اي وكراوات سفيد ...موهاشوهم شسوار كرده بودوبا ژل وواكس وتافت جلوشوبه اندازه چندتا تار كج ريخته بود ..بقيه روهم زده بود بالا...فشن نبود ولي مدلي كه زده بود فوق العاده بهش مي اومد...
اون به من خيره شده بود ومن به اون...
اشاره ي دست فيلم بردار رو ديدم كه مي گفت برم جلو...لبخند زدم وبه سمتش حركت كردم ...شهاب هم انگار به خودش اومد وبدون لبخند ومغرورانه قدم برداشت ...
دلم از ديدن حركتاش داشت غش مي رفت ...يه دستش توي جيب شلوارش بود ويه دستش دسته گل رز قرمز...
رسيديم بهم ...من منتظر نگاش كردم واون با كنجكاوي ويه لبخند محسوس بهم خيره شده بود...انگار قصد نداشت بهم دسته گل رو بده ...آروم گفتم :
-شهاب جون مي خواي دسته گل مال خودت !
آروم وبي صدا خنديد...گفت :
-ببين اين حرص خوردنات مي افته توفيلممون خاطره ميشه...
چشم غره ي كوچيكي بهش رفتم وبا ناز ازشهاب رو گرفتم وازكنارش رد شدم ...بلافاصله با يه قدم خودشو ازپشت سربهم رسوند ودستشو دوركمرم حلقه كرد...اون پشت سرم ايستاده بود ومن جلوش بود...دسته گل رو جلوم گرفت ومن سرمو چرخوندم سمتش ...ولي بدون لبخند ...فيلم بردار دورمون مي چرخيد...شهاب با خنده چشمك زد كه يعني دسته گل رو بگيرم ...دسته گل رو گرفتم وازتوش يه شاخه رز كشيدم بيرون..بعدم همون طور كه تو بغلش بودم برگشتم وگذاشتم تو جيب كتش !...
صداي فيلم بردار رو شنيدم كه باذوق گفت :
- عالييييييييييي...عالي بود....


دستمو حلقه بازوي شهاب كردم وآروم آروم ازپله هاي ساختمون مي رفتيم پايين وفيلم بردار جلومون عقب عقب مي رفت وفيلم مي گرفت ...قبل از اينكه از ساختمون بريم بيرون .شهاب شنل رو ازم گرفت وروسرم انداخت .همون طوركه بند هاي شنل رو مي بست زير گوشم گفت :
-يگانه يه عالمه پسر دم دره ....سرتو بگير پايين زود رد شو...
سرمو بالا آوردم ونگاهش كردم ...اين شهاب بود؟!...مگه اين هموني نبود كه يه روز اعتيادش ناموس و غيرتش بود! ..چه ذوقي تودلم كردم ...كاملا ازاين روبه اون رو شده بود..حالا زنش ناموس وغيرتش بود!..گفتم :
-اين جوري كه باز مي بري مي كوبيم تو درخت !
خندشو به زور قورت داد وبازومو فشار داد:
- حالا تو اذيت كن ..نوبت منم مي رسه !
با اخم سرمو تكون دادم وسربه زير وحلقه به دستش رفتيم بيرون...نمي تونستم همه رونگاه كنم چون اگه يه ذره سرمو تكون مي داد با يه كف گرگي مي خوابوندم رو زمين !
ازاين شهاب ديوونه همه چي برمي اومد. فقط صداي جيغ دخترا وهوهو كردنشون وسوت زدن پسرا رو مي شنيدم ...شهاب كه مي گفت اقوامشون كمن ..پس اين همه آدم كجا بودن!
ناگفته نمونه دوستاي دانشگاهي منو شهاب خودشون يه گله بودن .ديگه با دعوتي كه خدا عالم بود چند نفر مي شدن !از روي پل جلوي ساختمون رد شديم .به پرادو سفيد جلوم نگاه كردم ...بعد ازاون تصادف شهاب ماشين نوئشو فروخت وبراي عروسيمون يه شاسي بلند خوشكل خريد..كلا قصد كرده بود همه چي رو چه خونه چه وسايلش وچه ماشينشو عوض كنه !البته موفقم شد ..يه خونه ويلايي تو فرمانيه وبه اضافه جهازكامل من كه با زحمت هاي ليلا خانم خريده شده بود با خريد ماشين ولباس عروس وخريد كل عروسيمون همراه شد...بهترين خريد عمرم!
شهاب درماشين رو باز كرد ومن با كمك اون سوار شدم...دنباله لباسمم خودش جمع كرد ودرو بهم زد...
تا برسيم خونه آقاي كياني شهاب يه ريز بين ماشينا لايي رفت ...هي سبقت مي گرفت وهي ماشين دوستاشو مي نداخت عقب ...سهند ازتو ماشينش رو به شهاب داد مي زد كه بذاره برن جلو...شهاب فقط بهشون مي خنديد واجازه نمي داد...تادم خونه شهاب جلوتر ازهمه ماشين ها مي رفت ...
جلو در خونه شهاب پارك كرد..اوووو چه خبر بود..حياط خونه رو چراغ بارون كرده بودن وپرميز وصندلي .صبح كه مي رفتم آرايشگاه ازاين خبرا نبود!
وقتي باهم رفتيم داخل ...چهره خيليا رو نمي شناختم اما با روي گرم ازم استقبال مي كردن ..بيشترشون خانواده ي دوستاي منو شهاب بودن !
توي سالن خانوما بودن وتوي حياط رو واسه آقايون گذاشته بودن...يه خواننده وارگ زن هم بالاي پله هاي حياط داشت ورود مارو با داد وهوار اعلام مي كرد...بالاخره ازبين آقايون ردم كرد ورفتيم داخل زنونه .روي دوتا مبل جلوي سفره عقدمون نشستيم ومن به قيافه خودمو شهاب توي آينه روبروم زل زدم ...صدف وآرزوداشتن بلند بلند شعر مي خوندن وهمه روش دست مي زدن :
كوچه رو آب بپاشيد آب بپاشيد عروس مياريم عروس مياريم ...
عروس ....خوشكل وملوس جشن عروسي مباركش باد
دوماد..... يه شاخه شمشاد جشن عروسي مباركش باد ...
هو..هوهو...هو....
همه تقريبا دورمون جمع شده بودن.شهاب دستشو جلو آورد وشنلمو درآورد وتورمو زد بالا ...چشم توچشم شديم ...
دلم يه جوري شد...باورم نمي شد شب عروسي منو شهابه !ميگن شب عروسي وموقع عقد خدا مهر بين دختر وپسر وصدبرابر مي كنه..من اون لحظه باتمام وجودم اون مهر رو حس كردم ...
سرمو چرخوندم وبه خانوماي دور وبرم چشم دوختم ...يه كم كه خوندن وكل زدن همه با شروع آهنگ تتلو ريختن وسط وقر مي دادن ...صداي شهاب روشنيدم سرمو برگردوندم به طرفش..چون صداي ارگ زياد بود حرفشونفهميدم گفتم :
-جانم ؟! چيزي گفتي شهاب ؟!
-ميگم به نظرت بهترين هديه اي كه امشب مي تونم بهت بدم چيه ؟!
يه فكر سريع كردم وگفتم :
-اوووم يه جعبه رنگ روغن مارك ! همونا خودتم داشتي خشك شده بود!
-بابا اونا كه مهم نيس ده تا جعبشو برات مي خرم ..يه چيز مهم ..توزندگيت چيو بيشترازهمه مهم مي دوني ؟!
-اينا چه سوالاييه !
-جواب بده مي فهمي
-خب تو ومامان بابات ...من كه جزشما كسي رو ندارم
شهاب مرموز وبا لبخند نگام كرد :
-مطمئني جزماكسي رو نداري ؟!!!
نامفهوم بهش زل زدم ...منظورش چي بود...........


بامن من ...گفتم :
-م ...منظورت چيه ؟! شهاب شب عروسيمون ديگه حرصم نده توروخدا..حرفتو درست بزن ...
دستشو دور شونم حلقه كرد :
-من فداي حرص خوردنت ...من ديگه غلط بكنم توروحرص بدم...مي خوام خوشحالت كنم عزيزم...نزديك دوماه دوندگي كردم تا تونستم امشب برات بهترين هديه رو جوركنم !
زل زده بودم تو چشماي مشكيش ...هنوزم منتظر بودم حرفشو بزنه ...دستمو گرفت وگفت :
-اِ..به جون شهاب گريه كردي نكرديا !...چيه هي يه چيز ميگم زرتي مي زني زير گريه ؟
-من كه گريه نكردم !
-اشك توچشمات جمع شده...
-جدي مي گي ؟! اه ...تو هم موقعيت گيرآوردي ...ميزني آرايشمو خراب مي كني !حرفتو بزن ..
درحالي كه مي خنديد ازجاش بلند شد وگفت :
-حرفم باشه برا موقع عقد ...اشكاتم نگه دار لازمته..من برم تومردونه ...
-شهاب
-فدات
-شهاب نرو...بشين همين جا...نه بيا بريم باهم برقصيم !
شهاب ريز خنديد...سرشو آورد نزديك :
-ببين من الان نرم بيرون اون دوتا دوستاي خلت با اردنگي پرتم مي كنن بيرون...
-برا اونا كه مهم نيس..ببين چه راحت مي رقصن بيابريم ...
-بعله مهم نيس..منتها خود آرزو همين دودقه پيش داشت دم گوشم مي گفت شادوماد محترمانه بفرما بيرون تا با لقد پرتت نكردم
لبامو روهم فشار دادم ...اي كفنت كنم آرزو...
شهاب رفت بيرون وخانم كياني از دور اومد طرفم ...اولالا...چه ملوس شده مادرشوهرم ...الهي فداي قد وبالاي پسرش بشم من !
يه كت ودامن ببري پوشيده بود وسنجاق سينه ي بزرگ وپر ازنگيني زده بود روسينش...كفشاي پاشنه بلند وموهاي نسكافه اي كوتاه وشسوار شده..آرايشم مليح كرده بود..ولي خيلي ناز شده بود...جلو پاش بلندشدم واون بغلم كرد...صداي نفس زدناشو مي شنيدم..آروم داشت اشك مي ريخت...زيرگوشش گفتم :
-توروخدا امشب گريه نكنين...من تازه شاديام داره كامل ميشه ..خوب نيس اشك شما همراش باشه !
ليلا خانم خودشو ازمن جدا كرد واشكاشوپاك كرد...گفت :
-يگانه مديونتم...تو تمام عمرم اين خوشبختي كه به پسرم بخشيدي رو مديونتم ...مي دونم نمي تونم جبران كنم ..تموم زجرا وزحمت هايي كه توكشيدي هيچي نمي تونه جبرانش كنه ..ولي شهاب همه تلاششو كرد تا توامشب بعد ازچندسال آرامشتوپيدا كني ...ما كه ازتو راضيم ايشالله خدا هم ازت راضي باشه دختر...شيرمادر حلالت...
ازش تشكركردم ودستشوبوسيدم .بعدش رفت طرف
پرستارمن
پرستارمن
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - سگ و لانه


يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - سگ و لانه

اين فعاليت براي كودكان سه تا پنج سال مناسب است . در اين فعاليت كودك به كمك بزرگترها با استفاده از قطعات كوچك كاغذ رنگي به ساختن سگ و لانه اش مشغول مي شود و با استفاده از مداد يا ماژيك به تكميل فعاليت خود مي پردازد .

 

 

در زير دو تمرين براي كودكان با استفاده از همين اريگامي هاي ساده كودكانه آمده است :

 

۱ - چند سگ به رنگ هاي مختلف به كمك كودك بسازيد و لانه ها را هم همين طور . سپس سگ ها و لانه ها  را در فاصله ي مناسب روي مقوا بچسبانيد .
سپس از كودك بخواهيد كه هر سگ را به لانه اش وصل كند . هر توجيهي كه كودك براي وصل كردن سگ به لانه اش به كار مي برد مورد قبول است . به عنوان مثال رنگ مي تواند يكي از گزينه هاي مورد نظر باشد .

 

 

۲ - در اين تمرين سگ ها را به لانه با خطوط پيچ در پيچ وصل كنيد و از كودك بخواهيد كه با دنبال كردن خطوط هر لانه را به يك سگ اختصاص دهد و مشخص كند كه كدام سگ بدون لانه است . متناسب با سن كودك مي توان از پيچ و خم هاي كم يا بيش تري استفاده كرد .

 



يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - سگ و لانه
يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - سگ و لانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman دانلود رمان (15)


roman دانلود رمان (15)

 

خلاصه رمان كوه پنهان : 

در مورد دختريه كه نطفه اي در بطن خود دارد كه اون نطفه هرگز پدرش را نديده   قشنگه حتما بخونيد !

رمان كوه پنهان مخصوص موبايل

 

خواهش ميكنم نظر يادتون نره وگرنه غصه ميخورم



roman دانلود رمان (15)
roman دانلود رمان (15)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - بره كوچولو


يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - بره كوچولو

يكي از تمرين هاي جذاب براي كار با كودكان در محيط مهدكودك ها و يا حتي در فضاي خانه فعاليتي است كه در اين پست گنجانده شده است .
در اين تمرين كودك با درگير كردن انگشتان دست به تقويت ماهيچه هاي كوچك دست خود مي پردازد و تصوير را با قيچي برش مي زند ، خطهاي خميده و نقطه چيني را با مداد دنبال مي كند و پس از رنگ آميزي تصوير آن را از محل نقطه چين مورد نظر تا مي زند .

در حين انجام كار مي توان اطلاعاتي در خصوص محيط زندگي بره ، نوع غذا ، نوع پوشش ، اهلي يا وحشي بودن به كودك داد و با تقليد صداي بره انجام اين تمرين را براي آن ها دلنشين كرد .

بره اي كه كودكان مي سازند براي تزيين ميز بسيار زيباست و مي توان از آن به عنوان يك نوع هديه استفاده كرد . پس از برش سر بره ، با چسب آن را به بدن بره بچسبانيد .

براي پرينت كردن و يا ذخيره تصوير خام بره روي تصوير زير كليك كنيد .



يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - بره كوچولو
يك تمرين مهارتي براي كودكان سه تا پنج ساله - بره كوچولو
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman گاد فادر (4)


roman گاد فادر (4)

 

 

 

 

 

 

يه چيز زبر ومرطوب روي صورتم كشيده ميشه ..احساس ميكردم پوست صورتم تيكه تيكه شده وهرتيكه اش يه طرف اويزونه ..
احساس اينكه ديگه چيزي به اسم لب روي صورتم وجود نداره ...وفقط يه تيكه گوشت لُخم باقي مونده ... .
دوست داشتم داد بزنم ..
چرا ولم نميكنيد؟ ..دلم نميخواد كسي صورتم رو پاك كنه ..دلم نميخواد كسي زخم هاي كهنه ام رو مرحم بذاره ..بذاريد بخوابم ..من محتاج يه لحظه ارامشم ..محض رضاي خدا رهام كنيد ازقيد اين درد وتن ...
دلم هواي پرواز رو داره ...بذاريد برم ..اينجا ميون اين همه ادمهاي زالو صفت جايي براي من باقي نمونده ...)
دوباره كشيده شدن همون چيز زير ومرطوب ..
ولي اينبار به روي گردنم ...روي پوست شونه ام ..روي جناغ سينه ام ...
ناله ام بلند ميشه ..قفسهءسينه ام اون قدر دردناكه كه ميخوام فرياد بزنم ..
-ترو به همون خدائيكه ميپرستيد قسم ...ولم كنيد ...
ولي انگار حتي نميتونم حرف بزنم ..چون كسي كه اون چيز زبر ومرطوب رو روي بدنم حركت ميده هنوز داره به كارش ادامه ميده ...
جادوي خواب بازهم اثر ميكنه ومن بازهم فراموش ميكنم كه ...چي بودم وچي شدم ..
.......
گرمه... خيلي گرمه ...
مامان ؟
من دارم توي كوره ميسوزم ...نجاتم بده ..شعله ها دارن من رو مي بلعن ...به دادم برسيد
دستهايي من رو از تو كوره ميكشه بيرون ...بوي خوش اغوش مادر شامه ام رو پرميكنه ...
دستهامن رو تو اغوش خودشون حل ميكنن ..به سينهءمامان چنگ ميزنم ومينالم
-مامان من رو ببخش ....به خدا من پاكم ..نگاه كن ..هنوز همون دختر كوچولوي تو ام ... نميخواستم اين جوري بشه ..من رو به زور دزديدن واين بلا رو به سرم اوردن
نگاهم به روي پاهام مييوفته ...از بدنم خون ميره درست مثل خون حيض ...
سرم رو بلند ميكنم تا به مامان توضيح بدم ..
-مامان به خدا نميخواستم ..بهم تجاوز كرد..نميتونستم ازدستش در برم ...ولي اخر سر خودم رو ازاد كردم ..ببين ..حالا من ديگه ازادم... ازاد از همه ءشرارتهاي اقا ...
احساس ميكنم دستهاي دورم رنگ عوض كردن ...محبت توشون بوي گنداب ميده ..
سركه بلند ميكنم ...چهرهءاقا با خون روي لبش جلوي چشمهام جون ميگيره ..
ميخوام فرار كنم سركه بر ميگردونم حبيب با يه چاقوي ضامن دار توي پهلوش قد ميكشه ...
كمكم كنيد ..تروخدا يكي من رو نجات بده از اين برزخ ...
-مامان من اينجام به دادم برس ...
دستهاي اقا وحبيب از دوطرف كِش مياد ومنو تو خودشون زنداني ميكنن ...دستها دور گردنم حلقه ميشه ...نفس نفس ميزنم ..ميخوام تنفس كنم ولي ريه هام ..مچاله شده باقي ميمونه ..
دستها رو كنار ميزنم ولي بازهم نميتونم نفس بكشم...
(مامان كجايي بذار برات بگم ...بذار برات بگم كه من همون دختر كوچولوي توام ..مامان من رو با اين افعي هاي خون خوار تنها نذار ...)

(نميدوني چه سخته در به در بودن ...
مثل طوفان هميشه در سفر بودن ...
بردارجان برادر جان نميدوني ...
چه تلخه وارث درد پدر بودن ...
دلم تنگه برادر جان ...برادرجان دلم تنگه ...)

 

 

*مسيح*
سردمه ...چرا اينقدر هوا سرده ؟..مثل اينكه تو بوران موندم ...ميون يه عالم برف وبهمن ..
يكي يه لباس گرم به من بده ...چقدر سرده ..
تو اون سرما...!
لبهايي رو ميبينم كه لبهام رو ميبوسه ..نه عاشقانه ..نه رمانتيك ...نه عارفانه ...وحشي ...خشن ...دريده ..
لبهام ميسوزه ..ازلبها فاصله ميگيرم ..لبها ميخنده ...قه قه ميزنه ودوباره بوسه ميزنه ..
سردمه ..خدايا سردمه ..كسي اينجا نيست كه به دادم برسه ...؟
اقا داره بدنم رو لمس ميكنه
-اقا تروخدا نكن ... سردمه ...منصورخان به دادم برس ...من دارم يخ ميزنم)..
جواب من تنها وتنها قه قهء چندش اوره اقاست ...
اقا داره لباس هام رو پاره ميكنه ...دستهاش رو ميگيرم والتماس ميكنم
(سردمه اقا..لباسهام رو نَكَن... پاره نكُن ..بذار تنم بمونه اقا ..بذار با همين چند تا تيكه لباس گرم بشم .)
حالا بي لباس ..لخت مادرزاد وبرهنه جلوي اقا ايستادم ..دستهاي اقا مثل دوتيكهءيخ ...دورم حلقه ميشه ..
اقا قه قه ميزنه وهم زمان دندون هاي نيشش بلند ميشه ..بلند وبلند درست مثل يه خون اشام ...
چشمهاي قرمز وخونينِ اقا ميدرخشه ...ودندونهاي نيشش درحال دريدن هر تيكه از بدن منه ...
درد ...درد توي بدنم ميپيچه ...ومن از ته دل جيغ ميزنم ...
چشمهام روي سياهي باز ميشه ...تنم خيس از عرقه ..دستي توي تاريكي موهامو از رو پيشوني خيس از عرقم كنار ميزنه .
خودمو جمع ميكنم وضجه ميزنم ..
-نه ...
دست كنار ميره وصدايي منو دعوت به سكوت ميكنه ...صداي يه مردِ..
-اروم باش چيزي نيست ..اروم ...
-نه نه ولم كن .
-باشه اروم من كاريت ندارم ...
خودم رو توي ديوار كنار تخت گوله ميكنم ..چيزي نميبينم ..چشمام تاريك ِ تاريكِ
-بذار برم ..ميخوام برم خونه.
-هيس اروم باش ..ميبرمت خونه ...ولي اول بايد خوب بشي ...
سعي ميكنم هق هقم رو تو گلوم خفه كنم ..مرد به من گفته ساكت باشم تا من رو ببرخونه .
كورمال كورمال جلو ميام ...
-اينجا تاريكه ..
-نه تاريك نيست ...
-من.. من هيچي نميبينم ..
به خاطر اينه كه چشمهات بسته است
دستي رو پلك هام ميكشم ..اره بسته است... ميخوام بازشون كنم ...كه دستهايي مانعم ميشه .
-ولم كن چشمهام جايي رو نميبينه ..
-اروم باش ..چشمهات خوب ميشن فقط بايد استراحت كني ...
-ولم كن .... ميخوام بازشون كنم ...
-اين كارو نكن ...به من گوش بده ايرن ..خواهش ميكنم گوش كن .
اروم ميشم وسعي ميكنم گوش بدم ...اخه مرد من رو ميشناسه ...اسمم رو صدا كرده ...
-تو تو كي هستي ...؟
-مسيح..
-مسيح ..؟تو ..تو عيسي مسيح هستي ..؟
صداش تن خنده به خودش ميگيره ..
-نه اسمم مسيحه ..
زير لب اسمش رو زمزمه ميكنم
-مسيح ...؟؟؟من رو ميشناسي ....؟
-اره ...
-از كجا ...؟چرا من تو رو نميشناسم ....؟
-به مرور ميشناسي ...ولي اول بايد استراحت كني ...سرت درد نميكنه ..؟
-ميخوام چشمهام رو بازكني ...
-نميشه تازه از اطاق عمل بيرون اومدي ...بايد يه چند وقتي صبر كني ...
-تو كي هستي ...؟
-يه بندهءخدا ...
-من رو از كجا پيداكردي ..؟
-از تو بيابون ...
-تو نجاتم دادي ...؟
-خدا نجاتت داد ..
ميخوام از جام تكون بخورم ولي ناله ام به هوا ميره .
-تنم درد ميكنه ...
-عجيب نيست دو تا از دنده هات شكسته وخونريزي داخلي داشتي ...
- تو ازكجا ميدوني ...؟
-من همه چيز رو ميدونم ...پس بهتره اينقدر سوال نكني واستراحت كني ...

 

 

 

دراز ميكشم ولي به محض اينكه دستهاي مسيح ازم دور ميشه ترس دوباره به قلبم پمپاژ ميشه
-ميخواي منو تنها بذاري ...؟
سرانگشتهايي انگشتم رو لمس ميكنه ..
-من اينجام ايرن .تو راحت بخواب ديگه نميذارم صدمه ببيني ...اين رو بهت قول ميدم ..
نميدونم تو سر پنجه هاي مسيح چه نيرويي وجود داره ولي درون پر تلاطمم اروم وساكن ميشه ..
دستي به گونه ام ميكشم ....همه جاي صورتم باند پيچي شده ..
تمام مشت ولگد هاي اقا تو ذهنم جون ميگيره ..
سردم ميشه ولرز ميكنم ..
-سردته ...؟
-سردمه ..
پتوي دوم رو ميندازه روم ..
دستش رو روي دستم ميذاره ...
-چقدر دستهات گرمه مسيح ...
-نه تو خيلي سردي ..ميخواي يه پتوي ديگه بيارم ..
-نه م...مسيح ...
-بله ...
-من رو ازاينجا ببر اقا بفهمه زنده ام ...من رو ميكشه ...
-اقا ..؟منظورت از اقا كيه ؟
-منصور ...منصور خان ...منو ببر مسيح ...
-نگران نباش جات امنه ...هيچكس هيچ كاري باهات نداره ...
دندونهام باشدت بهم ميخوره ...
-ولي اون پيدام ميكنه تو رو هم پيدا ميكنه وهر دومون رو سلاخي ميكنه ...منو از اين جا ببر. ..
-اروم باش ايرن ..من مراقبتم ..تو فقط استراحت كن .استرس براي چشمهات خوب نيست ..ممكنه نتيجهءعمل رو به تعويق بندازه .
كم كم داره گرمم ميشه ...پتوي اول رو كنار ميزنم ..
-چي شده ...؟
-گرمه ...گرممه ...چرا اينقدر هوا گرمه ...؟
انگار بغل بخاري نشستم ...پتوي اول ودوم رواز روم كنار ميبره وروي پيشونيم رو با دستمال مرطوب پا ك ميكنه ..
دست مرد موهاي نوچم رو از كنار شقيقه ام كنار ميزنه ..
يادصحنهءچاقو خوردن اقا وچشمهاي گشادش مييوفتم ..
سست وبي جون ميخندم ...
- باورت ميشه ؟من اقا رو زخمي كردم..چاقوي ضامن دار جبيب رو فرو كردم تو پهلوش ...چشماش گشاد شده بود ..هه ...هه ...ميخواستم بكشمش ..ولي نشد ...نتونستم دخلش رو بيارم ..
-اروم ايرن ..داري خودت رو داغون ميكني ...
-من داغونم ..داغون داغون ...ميدونم چه بلايي سر صورتم اورده ولي كور خونده ..من هنوز زنده ام ..ها ها ها
بعد از چند ثانيه خنديدن ..قه قه ام تبديل به گريهءهق هق ميشه پچ پچ ميكنم
- ميدونم چه بلايي سر صورتم اورده ...ميدونم بينيم شكسته ..ميدونم لبهام ....لبهام ...
چشمهام ميسوخت ..
-نكن ايرن ...داري چشمهاتو نابود ميكني ...
بي توجه به اخطارش بازهم ميگم
-ميدونم كه ديگه لبي باقي نمونده ..من دارم ميمرم ..

 

 

 

بي توجه به اخطارش بازهم ميگم
-ميدونم كه ديگه لبي باقي نمونده ..من دارم ميمرم ..
دستهاي مسيح من رو دراغوش گرفت ...
-اروم باش چيزهايي كه ميگي همه اشتباه ِ..تو چند تا عمل موفقيت اميز داشتي.. همهءصورتت درست شده ..فقط چشمهات مونده بود كه امروز عمل شد ..تو حالت خوب ميشه ايرن ..نگران نباش
به لباس مسيح چنگ ميندازم ..
-ميترسم... ميترسم اقا من رو پيدا كنه وبده دست حبيب ...حبيب ميخواد بهم دست درازي كنه .بعد هم من رو بكشه ...
-نميذارم ...به خدا نميذارم ايرن.. تو فقط اروم باش ..گريه برات اصلا خوب نيست ...اروم هيـــــــش ...اروم
نميتونستم بغض گلوگيرم رو حبس كنم .
-ايرن ايرن ...به من گوش كن ...
-نميخوام گوش بدم .. نميخوام اروم بشم .اون من رو پيدا ميكنه و با كتك وسيلي بهم تجاوز ميكنه وبعد هم پوست تنم رو غلفتي ميكنه ...
خودش بهم گفت ...خودش گفت كه اگه در برم ..اگه فرار كنم ...
دستهاي مسيح رو پس ميزنم
-نه نه تو نميتوني از پسش بر بيايي .نه تو.. نه هيچ كس ديگه...حتي خود خدا هم نميتونه جلوي اين اهريمن رو بگيره ...
مسيح دوباره سعي ميكنه من رو تو اغوشش حفظ كنه
-به همون خدايي كه ميپرستي قسم ...جات امنه هيچ كس نميدونه تو اينجايي ...
-ولي اون ميدونه ...اون همه چي رو ميدونه ...
-ايرن بس كن تو تازه عمل كردي اين جوري فقط به چشمهات صدمه ميزني ...تو كه نميخواي تا اخر عمر نابينا بموني ..؟
-برام مهم نيست ...ديگه مهم نيست ...ديگه يه دختر باكره نيستم.. ديگه يه دوشيزه نيستم .ديگه نميتونم پيش خونواده ام برگردم ديگه ديدن ونديدن برام مهم نيست ...ميخوام بميرم ..نميخوام زنده باشم ...نميخوام ...
با حالت هيستريك وعصبي چنگ انداختم به باندهاي صورتم ...درد دوباره ميپيچه
-ميخوام بميرم ..
-ايرن ايرن ..نكن ...نه ...
-صبركن .... تو داري خودت رو نابود ميكني ..
-آني آني ...؟
صداي در اومد ولي اهميت ندادم داشتم براي مرگ تقلا ميكردم ..
-چي شده ... .؟
-زودباش يه ارام بخش بهش بزن ..
-ولم كن ...نميخوام ...من اين زندگي رو نميخوام ...چرا نجاتم دادي .؟چرانذاشتي بميرم ...؟
اصلا تو از كجا وسط زندگي من پيدات شد؟...چرا اون موقعي كه زار ميزدم تا بهم دست نزنه خدا تو رو نفرستاد ؟...
چرا وقتي داشتم زير تن لشش باكره گيم رو ازدست ميدادم نيومدي؟...
حالا ديگه اومدنت چه نفعي براي من داره؟ ..من ميخوام بميرم ...تو و...اقا و...حبيب هم بريد به جهنم ...
من رو بازور روي تخت خوابوند وبازوم رو ثابت كرد ..روي ساعدم گزيده شد .ولي اهميتي نداشت ..اونقدر درد داشتم كه معني لغوي كلمهءدرد هم برام عوض شده بود ...
-ولم كنيد... چي از جونم ميخوايد؟..من ميخوام بميرم ديگه دوست ندارم زنده بمونم

مسيح هنوز سعي در اروم كردن من داشت ..من رومحكم تر تو اغوشش گرفت ...
-اروم باش ..همه چي درست ميشه ايرن ...من بهت قول ميدم ...
صداي بغض دارش دلم رو شكست ...يعني اوضاعم اين قدر خرابه ...؟دستهام رو دوباره مهار كرد
-خواهش ميكنم ...اين كارو نكن ..داري به خودت صدمه ميزني .
شل ميشدم ...لخت وبي حس ..درست مثل همون لحظه هايي كه اقا داشت نفسم رو ميبريد ...
-ولم ...كني....د ...مي...خ
بازهم جادوي خواب اثر كرد ومن بازهم فارغ شدم از درد وزندگي ..

 

 

 

 

 



roman گاد فادر (4)
roman گاد فادر (4)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

رمان سيرك عجايب براي موبايل


رمان سيرك عجايب براي موبايل

دانلود با لينك مستقيم

رمان سيرك عجايب براي موبايل
رمان سيرك عجايب براي موبايل
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

كاردستي با گيره هاي چوبي لباس


كاردستي با گيره هاي چوبي لباس

كاردستي با گيره لباسي - كابوي اسب سوار

در ساخت اين كابوي اسب سوار و اسبش گيره هاي لباسي نقش ويژه اي دارند . براي ساخت اين  كاردستي زيبا به يك تكه كارتن براي تنه اسب ، سه گيره لباس ، يك تكه فوم يا مقوا براي كلاه و رنگ نياز داريد .
كارتن را به شكل اسب برش بزنيد  و آن را رنگ آميزي كنيد . دو گيره به عنوان پاهاي اسب را با بدن اسب همرنگ كنيد و در قسمت سم با رنگ متفاوت رنگ آميزي كنيد . يك تكه مقوا را به عنوان زين اسب در نظر بگيريد و به كمر اسب بچسبانيد .
يكي از گيره ها را به عنوان اسب سوار به سليقه خود رنگ آميزي كنيد و در قسمت كلاه يك تكه مقوا را برش زده و از دو سر گيره عبور دهيد . از يك تكه كوچك چوب كبريت هم به عنوان بيني اسب سوار استفاده كنيد . سپس گيره را به زين اسب بزنيد .

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباسي - لك لك

براي ساخت اين لك لك زيبا به چهار گيره لباسي ، مقداري خمير بازي كودكانه يا خاك رس ، چسب و رنگ نياز داريد .
ابتدا فنر يكي از گيره ها را با چرخش در جهت مخالف دو تكه چوب آن از گيره جدا كنيد . دو تكه چوب را از جهت مخالف به هم بچسبانيد تا منقار بسته لك لك را آماده كنيد . اگر دوست داريد كه دهان لك لك باز باشد ديگر نيازي به اين كار نيست .
تكه اي از خمير بازي بچه ها را به شكل بدن لك لك با دست حالت دهيد . بال ها را به صورت جداگانه با مقداري خمير ديگر شكل سازي كنيد . سپس گيره اي كه به عنوان منقار در نظر گرفتيد را  به گيره ي ديگر متصل كنيد  تا گردن لك لك هم داشته باشيد . سپس دو گيره را در خمير حالت داده شده فرو كنيد .
 در قسمت دم هم فنر دو گيره ي ديگر را باز كنيد و در انتهاي خمير فرو كنيد . از چند رشته كاغذ هم به عنوان تاج سر لك لك استفاده كنيد . سپس به سليقه ي خود كاردستي با گيره ي لباسي خود را رنگ آميزي كنيد .

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباسي - خورشيد

براي كاردستي خورشيد يك دايره از مقوا يا كارتن جدا كنيد و آن را به سليقه ي خود رنگ آميزي كنيد . براي چشم ها از دكمه ، مهره و يا چشم هاي فانتزي استفاده كنيد .  لب خورشيد را با روبان هاي پارچه اي يا كاموا بسازيد و به خورشيد وصل كنيد . گيره ها را رنگ اميزي كنيد و به مقواي خورشيدي وصل كنيد .
به همين سادگي يك خورشيد زيبا با استفاده از گيره هاي چوبي لباسي ساخته ايد .

 

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباسي - تلويزيون

براي ساختن كاردستي تلويزيون به يك جعبه خالي ، مقداري سيم ، خمير مجسمه سازي ، كاموا ، گيره لباسي و چهار عدد ميخ پايه كوتاه نياز داريد .
از وسط جعبه خالي يك مربع برش بزنيد تا صفحه تلويزيون را داشته باشيد . مقداري خمير را در اطراف محل برش خوردگي بچسبانيد . سپس جعبه را رنگ آميزي كنيد .
براي آنتن تلويزيون دو رشته سيم  هم اندازه برش بزنيد و با انگشتان دست آن ها را حالت دهيد تا حالت موج دار پيدا كند . سپس خمير را به صورت گلوله كوچك درآوريد و به سيم ها وصل كنيد . آنتن را با مقدار خمير ديگر به جعبه تلويزيون متصل كنيد .
چهار ميخ پايه كوتاه را در زير جعبه فرو كنيد و براي حفظ تعادل بيشتر از مقداري خمير ديگر هم مي توانيد كمك بگيريد . از تكه مقواي برش خورده مربع شكل كه كنار گذاشته ايد چند شكل هندسي مربع و دايره برش بزنيد و پس از رنگ آميزي به عنوان دكمه هاي تلويزيون به جعبه چسب بزنيد .
براي شخصيت هاي داخل تلويزيون از دو گيره چوبي استفاده كنيد .  كاموا را به شكل موهاي زن بچينيد و به گيره بچسبانيد . از يك تكه پارچه براي شال استفاده كنيد . براي شخصيت مرد هم از يك كلاه استفاده كنيد تا حالت واقعي تري به خود بگيرد . مي توانيد از يك انگشتانه به عنوان كلاه استفاده كنيد .

 

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباسي - جامدادي

 

اين جاقلمي در عين سادگي خيلي زيباست . تنوع رنگ آن بسيار جذاب است . براي ساخت اين جامدادي فنرهاي گيره هاي لباسي را جدا كنيد و تكه هاي چوبي جدا شده را به دلخواه خود به رنگ هاي متفاوت رنگ آميزي كنيد . سپس يك قوطي دورريختني و يا ليوان بدون استفاده را برداريد و با چسب تكه هاي چوبي رنگ آميزي شده را به ديواره آن بچسبانيد . پس از خشك شدن از آن به عنوان يك جامدادي دست ساز زيبا روي ميز تحرير خود استفاده كنيد .

 

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباسي - پروانه

براي ساخت كاردستي پروانه با گيره لباسي  از كاغذ هاي رنگي با طرح هاي مختلف بال هاي پروانه را برش بزنيد و آن را بين گيره قرار دهيد . دو چوب كبريت را به گيره بچسبانيد و از مقداري خمير كه به شكل گلوله هاي كوچك درآورده ايد ، براي شاخك استفاده كنيد . سپس گيره را به دلخواه رنگ آميزي كنيد . اين كاردستي يكي از ساده ترين كاردستي هاي با گيره چوبي لباس است .

 

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباس - آفتاب پرست

اين آفتاب پرست سبز رنگ زيبا كه روي شاخه اي همرنگ خود نشسته است هم با گيره لباسي و چند تكه كاغذ ساخته شده است . دست و پاهاي آفتاب پرست را از مقواي سبز رنگ برش بزنيد و به گيره بچسبانيد . يك رشته باريك از مقواي قرمز رنگ را با دست به حالت لوله اي درآوريد و به جاي زبان آفتاب پرست به گيره چسب بزنيد . دم را هم به همين شكل از مقوا برش بزنيد و با دست لوله كنيد و به گيره بچسبانيد . آفتاب پرست را به سليقه خود رنگ كنيد . براي چشم ها مي توانيد از مهره هاي رنگي و يا حتي يك دستمال كاغذي مچاله استفاده كنيد .

 

 

 

 

 

كاردستي با گيره لباسي - آدم فضايي و سفينه

در ساخت اين آدم فضايي و سفينه اش هم گيره نقش اساسي دارد . اين آدم فضايي با مواد دور ريختني كه در اطراف موجود است ساخته شده است . به عنوان مثال از يك قوطي خالي به عنوان تن ، جعبه خالي كبريت به عنوان كفش  ، درپوش هاي پلاستيكي به عنوان جوراب و گردن استفاده شده است .



كاردستي با گيره هاي چوبي لباس
كاردستي با گيره هاي چوبي لباس
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman دليار(10)


roman دليار(10)

رو صندلي نشسته و كيسه ي خوراكي اي كه سرمدي و نريمان در فاصله ي دستشويي رفتن گرفته بودن رو پام بود.. با ذوق كيسه رو باز كردم.. 
شير كاكائو! اسمارتيز.. كيت كت.. كيك و دو بسته پسته و دوبطري اب!! با خوشحالي برگشتم عقب و گفتم: از كجا مي دونستين من شكلاتي دوست دارم؟؟؟ 
هر دو در جوابم خنديدن . اول از همه ني و داخل شير كاكائو انداختم و مشغول شدم. بعد نوبت كيت كت رسيد.. به هيچ كسم تعارف نكردم .. چند لحظه اي صبر كردم و دستم و انداختم داخل پلاستيك تا اسمارنيز بردارم كه سپهر با تمسخر گفت : خوبه ميل نداشتي!!! 
دستم خشك شد.. با حرص نگاهي بهش انداختم كه با تمسخر من و نگاه مي كرد. بي خيال شدم و با خونسردي گفتم: خب شكلات دوست دارم!! و براي اينكه بيشتر حرصش بدم گفتم: تازه مهم اينه كه كي برات خريده.. و لبخندي موذيانه زدم. سيخ سرجايش نشست و چپ چپ نگاهم كرد.. 
براي اينكه خندمو نبينه به سمت شيشه چرخيدم و مشغول اسمارتيز خوردنم شدم. 
چند ساعت بعد به بندر مورد نظر رسيديم . شهري خلوت به نظر مي رسيد.. گروهي با ما پياده شدند و بقيه با همان اتوبوس به مقصدي ديگر رفتن . 
باد خيلي شديد بود.. طوري كه در همين چند دقيقه از شدت باد گوشم صوت مي كشيد و سرم درد گرفته بود. موهامم كه همش تو صورتم پخش مي شد و هيچ جور مهار نمي شد... 
نريمان گفت : كجا بايد بريم؟؟ 
سپهر نگاهي به اطراف انداخت و گفت : شرمان گفت خودش مي ياد دنبالمون .. قبل از سوار شدن از ترمينال براش زنگ زدم و گفتم داريم حركت مي كنيم. 
دقايقي نگذشته بود كه ماشين وانت مانندي جلوي پايمان توقف كرد.. مرد شيشه ي سمت مخالف را پايين داد و خودش را خم كرد و پرسيد:اينجا منتظر چه هستيد؟؟ 
سپهر جلوتر رفت و گفت: ما اينجا غريبيم .منتظر دوستمون هستيم بياد دنبالمون. 
مرد ما رو از نظر گذروند و گفت : رمز و درست گفتي.. من شرمانم. سوار شيد.
نگاهي به ماشينش انداختم.. يك نفر در كنار شرمان مي توانست بشيند. بقيه بايد در اتاقك بي سقف پشت سوار مي شدن. نگاهي به هم انداختيم. 
سپهر رو به سرمدي گفت : شما جلو بشينيد . 
سرمدي نگاهي به مرد انداخت و گفت: باشه. و در راگشود.. 
سپهر بالا رفت و كمك كرد كه سوار شم. كنارش با فاصله نشستم. نريمان هم سوار شد و رو به رويم نشست.. 
شرمان بلند گفت : 2نفر ديگه هم هستن كه بايد سوارشون كنم. اونا هم مثه شما مسافرن.. 
و راه افتاد. باد كلافه ام كرده بود.. زيپ كاپشنم را تا گلوم بالا كشيدم و دستامو تو جيبم قايم كردم .بي خيال موهام كه پريشون بودن شدم . جايي كه نشسته بوديم به بيرون ديد نداشت و بي خبر از اطرافمون بوديم.. فقط صداي باد بود كه همه جا مي پيچيد..نگاهي به اسمون سياه بالاي سرم انداختم.. ابري بود !!! 
دقايقي بعد ماشين ايستاد.. صداي حرف اومد و سپس دو نفر به جمع ما اضافه شدند . لباس محلي تنشون بود . يكي حدود 50 ساله بود و ديگري جوان تر حدود 30 سال ! در طرف ديگر درست رو به رويمان نشستن. به زبان خودشان سلامي گفتن كه سپهر و نريمان سري تكان دادن و من هم به پاهام خيره شدم .
گردنم خشك شده بود از بس سرم را پايين نگه داشته بودم.. كمي سرم را بالا اوردم.. نگاهي روم سنگيني مي كرد.. زير چشمي رو به روي ها رو پاييدم كه يكي شون سريعا چشمكي و لبخند چندش اوري زد .. خون تو تنم يخ بست.. حالت تهوع بهم دست داد.. از ترس خودم را به سپهر نزديك كردم و بهش چسبيدم.. سرش پايين بود. وقتي ديد تنگش نشستم سرش را بالا اورد و نگاهم كرد.. نمي دونم تو صورتم چي ديد كه سريعا نگاهي به روبه رويي ها انداخت و اخم غليظي كرد.. ديگر از ترس به انها نگاه نكردم و همانطور دست سپهر را چسبيدم . 
اين راه طولاني هم ديگر خستم كرده بود.. كلافه در گوش سپهر گفتم : پس كي مي رسيم؟؟ 
همانطور كه خشن و با اخم انها را مي پاييد گفت : دقيق نمي دونم. الانا ديگه بايد برسيم.. و نيم نگاهي مهربون بهم كرد . از ترس رو به رو را نگاه نمي كردم و از حال نريمان هم خبري نداشتم. 
چشمام و بستم و سرم و به شا نه ي سپهر تكيه دادم.. هر چه بود حالا تنها حامي ام او بود و مثل برادرم بود . 
بعد از حدود 20 دقيقه بلاخره ماشين ايستاد و شرمان بلند گفت : پياده شيد.. 
اول از همه اون دو نفر پايين پريدن. با رفتن اونا نفس راحتي كشيدم... سپهر پايين رفت و دستش را به طرفم گرفت تا كمكم كند.. نريمان هم پشت سرم ايستاده بود . از ماشين پايين پريدم.. 
تو يه بندر بوديم و با كمي فاصله قايق ها و چندين كشتي ِ كوچك و بزرگ به چشم مي خورد.. 
سرمدي با ديدنم لبخندي زد و دستش را با محبت به دور شانه ام انداخت و مرا پيش خودش نگه داشت . چشمم به شرمان بود كه با ان دو نفر صحبت مي كرد.. 
پس از لحظاتي گفت : دريا كولاكه!! نمي دونم امشب حركت مي كنه يا.. اميدوارم سر گردون نشين !! بريم.. و به سمت اسكله رفت . 
اون دو نفر هم پشت سر ما مي يومدن!! به اسكله كه رسيديم .. شرمان فردي را صدا كرد و با او مشغول حرف زدن شد. در همين حين ماشيني دور تر ايستاد و چهار نفر پياده شدند و به سمت اسكله حركت كردند . 
با نزديك تر شدند بهتر ديدمشون. دو مرد و دو زن بودند.. با فاصله كنار ما ايستادند و شرمان را صدا زدند . شرمان در حالي كه پيش انها مي رفت به ما گفت : شانس اورديد !! ميگه امشب حركت مي كنه.. 
باد هر لحظه شديدتر مي شد.. مردي ديگر جلو اومد و گفت: بيايد سوار شيد.. و لنجي رو به ما نشون داد . زن و مردها جلوتر رفتند.. وقتي كه سوار لنج شديم مرد دريچه اي و رو زمين باز كرد و گفت : بريد پايين.. 
يكي از مردها گفت: پايين؟؟بريم موتور خونه؟؟ 
مرد گفت: پس انتظار داري همتون رو عرشه واستيد؟؟؟اگه ناراضي هستي مي توني نياي.. لحظه اي سكوت شد.. سپس مرد و همراهاش به ترتيب پايين رفتن . پشت سر اونا اول سرمدي رفت.. 
سپهر به من گفت : تو برو.. اروم.. مواظب باش. 
نردبان اهني و پايين اومدم. ياد فيلم ها افتادم.. هميشه تو فيلم ها اين صحنه رو ميديدم.. تلخي ماجرا اين بود كه تو اكثر فيلم ها نفرات يا تو دريا غرق ميشدن يا مي گرفتنشون!! 
پشت سرم سپهر از پله ها پايين اومد..نگاهي به اطراف انداختيم.. اون 4 نفر كنار هم نشسته بودند و به ما زل زده بودند.. نريمان داشت پايين مي اومد ... 
سرمدي هم رفت كناري نشست و به ترتيب من و سپهر و نريمان هم كنارش نشستيم . اون دو مرد هيز هم از پله ها پايين اومدن و گوشه اي نشستن.. 
يه بوي بد و بوي نم مي يومد.. اما چاره اي نبود!! بايد تحمل مي كردم.. 
پس از چند دقيقه شرمان پايين اومد و گفت : باهاشون صحبت كردم.. راضيشون كردم نصف پول و الان بگيرن .. بقيشو هم وقتي رسيدين مقصد! ايشاالله به سلامت مي رسين.. اگه هم نرسيدين ما رو لعن و نفرين نكنيد . حالا هم هر چه زودتر پول و بديد تا براشون ببرم.. و رو به مرد هيز گفت پاشو پول ها رو بگير.. 
سپس شرمان نزديك ما اومد " ببخشيدي گفت و خم شد و در گوش سپهر پچ پچ كنان چيزي گفت... سپهر كمي اخم كرد.. شرمان كمي فاصله گرفت و سپهر را نگاه كرد.. انگار منتظر جوابي بود.. سپس دوباره خم شد و در گوش سپهر چيزي گفت. در حالي كه دور مي شد گفت : فقط خواستم كه بدوني.. و رو به مرد هيز گفت : پول و بيار بالا.. 
سپهر هنوز به راه رفته ي شرمان نگاه مي كرد..
سرمدي بار ديگر پول و شمرد و اماده نگه داشت تا به مردك هيز بده! سپهر به سرمدي گفت: يه لحظه..ببخشيد . 
و پول و از دست سرمدي گرفت.. پول و شمرد و قسمتي از اون و جدا كرد و بقيه پول و به سرمدي برگردوند . سرمدي با تعجب نگاهش مي كرد.. 
مرد هيز به ما رسيد.. ناخوداگاه ساعد سپهر و چنگ زدم. سپهر زود دستش و دراز كرد و خشن و جدي گفت : بگير !! اين سهم من و خانومم.. 
فكم چسبيد زمين!!!خانومش؟؟ اين كيو مي گفت؟؟؟ اما نگاهم و از زمين جدا نكردم.. مي ترسيدم چشمم به چشم مرد هيز بيفته!!! 
سرمدي هم گيج پول و دست مرد داد و " مردك هيز هم بعد از نگاهي به ما بالا رفت . 
سرمدي به سمت ما خم شد و متعجب پرسيد: چي شده؟؟؟ 
سپهر نيم نگاهي به من كه گيج و مات نگاهش مي كردم انداخت و لبش و گزيد و زير لب گفت : هيچي بعدا بهتون ميگم.. .. مرتيكه بيشرف!!!! و رو شو برگردوند.. در تمام 4 ساعتي كه دران موتورخانه اسير بوديم .. دو مرد هيز خوابيدند و من هم تونستم نفس راحتي بكشم و سرم و بالا بگيرم . اين درگيري و در به دري هممون و خسته كرده بود.. .. 

كلافه زانو هام و تو بغل داشتم و پيشونيم و رو زانوم گذاشته بودم.. هرازچند گاهي نريمان و سپهر با هم صحبت مي كردند.. سرمدي هم خواب بود.. سرم و بلند كردم و به زن و مرد ي كه سمت راست نشسته بودند نگاهي انداختم.. جوان بودند . اينطور كه از صحبتهايشان با هم متوجه شدم " خانواده هايشان با ازدواجشون موافق نبودن و اينها هم فــــرار و بر قرار ترجيح داده بودند!! 
يعني فكر مي كردند در غربت و بدون هيچ خانواده و پشتوانه اي خوشبخت مي شدند؟؟ شايد.. 
در همين افكار بودم كه در موتور خونه باز شد و همان مردي كه در اسكله ديده بوديم پايين امد.. 
جمع و از نظر گذروند و گفت: داريم مي رسيم.. شانس اورديم گير طوفان نيفتاديم. آماده شيد بيايد بالا.. 
با نوك پا ضربه اي به يكي از دو مرد هيز زد و گفت : بلند شيد!! رسيديم.. 
دو مرد خميازه كشان بلند شدند.. من هم بلند شدم و كوله ام و پشتم گذاشتم.. دلم هواي تازه مي خواست . .. اول زن و مرد جوان بالا رفتند.. بعد از انها دو مرد هيز تشريفشون و بردند.. بعد از انها هم نريمان.. 
وقتي پام و رو پله هاي آهني گذاشتم انگار از زندان داشتم ازاد مي شدم.. پله ها رو بالا رفتم.. هواي تازه و سرد به صورتم خورد..نگاهي به اطراف انداختم.. هنوز در محاصره ي دريا بوديم..بوي دريا به مشام ميرسيد. كمي دور تر ساحل چشمك مي زد.. هوا گرگ و ميش بود.. معلوم بود كه تا ساعاتي ديگه هوا روشن ميشه.. هواي تازه رو به ريه كشيدم.. احساس خوبي داشتم .. مخصوصا كه مي دونستم از اينجا تا پيش عمو كيومرث چند ساعتي فاصله دارم.. اين يعني آرامش و پايان در به دري!!! 
همينطور كه دستام و تو جيبم قايم مي كردم " رو پاشنه ي پا چرخيدم و نگاهي به بقيه انداختم.. لبخندي رو لبم خودنمايي مي كرد.. خيلي اميدوار بودم !! اين اميد و هم مديون ديدار عمو كيومرث و كيانوش بودم.. 
به محض اينكه برگشتم با شخصي رو به رو شدم.. قدمي عقب گذاشتم.. نريمان بود!! گفت : چه عجب.. ما تو اين 24 ساعت يه لبخندي رو لب شما ديديم.. 
نيشم بيشتر باز شد.. سرمدي و سپهر اطراف و تماشا مي كردن.. 
پس از دقايقي كه داشتم از تماشاي دريا و صداي آرامش بخشش لذت مي بردم.. لنج كنار ساحل توقف كرد و ما به مقصد رسيديم.. سرمدي نصف دوم پول و به انها داد و از انها تشكر كرد.. 
به اتفاق هم از لنج پايين امديم.. هوا هنوز تاريك بود.. نريمان گفت: بايد بريم ترمينال ؟؟ 
سپهر دستي به موهاش كشيد و گفت : فكر كنم.. . بايد بريم شهر ِ (... ..) ! نمي دونم از اينجا چطور بايد رفت.. 
سرمدي گفت : بايد از همين ها مي پرسيديم.. بزاريد من برم بپرسم ! 
سپهر گفت: بمونيد من ميرم.. 
و راه امده و بازگشت.. 
پس از لحظاتي برگشت و گفت : ميگن الان رفت و امد ماشين خيلي كمه!! بايد بمونيم هوا روشن شه.. 
نريمان: بايد بريم ترمينال؟؟؟ 
سپهر : اره.. يه گاراژ محلي دارن كه همون ترميناله!!! 
سرمدي: همينجا كه نمي تونيم وايستيم!!! بيايد تا يه مسيري و بريم ببينيم چي ميشه.. 
همه موافقت كردند.. كسي هم كه از من نظر نخواست!! پشت سر انها سلانه سلانه حركت كردم... 
چند قدمي كه رفتيم سپهر برگشت و گفت : پشت سر ما نمون.. با ما حر كت كن ! و با دست به جلو اشاره كرد.. (يعني تند تر بيا و جلوي ديد ما باش) 
بي توجه بهش نگاهم و ازش گرفتم و همانطور اهسته به حركتم ادامه دادم.. 
وقتي ديد بهش محل نميدم.. كلافه دست به كمر ايستاد تا بهش برسم.. خندم گرفته بود! من چقدر رذل بودم.. تا وقتي كه كارم گير بود و مي ترسيدم مثل كنه بهش مي چسبيدم.. همين كه خرم از پل مي گذشت ديگه بهش محل نمي دادم!! 
از كنارش رد شدم.. همانطور دست به كمر ايستاده بود و من و زير نگاه سنگينش گرفته بود.. صداي قدم هاش و مي شنيدم كه پشت سرم دارم داره مياد.. 
------------------------------------------------------------------ 

هوا روشن شده بود و مردم تو رفت و امد بودن.. اينجا يه بندر تجاري بود.. فقط براي مبادله ي كالا.. نشوني از سكونت به چشم نمي خورد.. ماشين هاي بزرگ و كوچيك انباشته از بار از كنارمون مي گذشتن و دود و تو حلقمون مي فرستادن.. چشمم مي سوخت.. 
از عرض خيابون مي گذشتيم كه بين شلوغي يه چهره آشنا ديدم.. پاهام سست شد... صداي بوق ماشين داشت گوشم و كر مي كرد.. مرد لبخندي زد.. دو نفر به سمتم دويدند.. 
تو يه لحظه دهنم و باز كردم و جيغ زدم : ا ِِِ.... ايـــن مـَــــرده !! 
و خلاف جهت شروع كردم به دويدن.. 
سرو صداها شدت گرفته بود.. صداي كــر كننده ي بوق ماشين رو اعصابم بود.. همين طور به افراد تنه مي زدم و مي دوييدم... انگار پاهام ديگه تو اختيار خودم نبودن.. با تموم نيرو مي دويدم.. مي خواستم دور شم.. فرار كنم.. از.. از اسلحه مشكي اي كه تو دستاش ديده بودم.. حتي جرئت نمي كردم پشت سرم و نگاه كنم.. 
يعني سپهر و بقيه پشت سرم هستن؟؟اونا هم تونستن فرار كنن..؟؟؟ 
سرم گيج مي رفت... نفسم ديگه بالا نمي يومد.. نبش يه ديوار در ِ چوبي ِ نيمه بازي بود.. بي فكر داخلش رفتم و در را محكم پشت سرم بستم.. 
پشت در سـُـر خوردم و رو زمين نشستم.. ريه م مي سوخت.. نفسم بالا نمي يومد.. تمام صورتم مثه نبض مي زد.. دستم مي لرزيد. اره.. مطمئنم.. اسلحه بود دست هر دوتاشون!! گفته بود دخلمون و مي ياره.. الان؟؟ اينجا.. 
لعنتي ها.. مشتي به زمين زدم!! چطوري ما رو پيدا كردن؟؟ 
اشكام رو صورتم جاري شد.. چقدر بدبخت بودم.. حالا بقيه رو هم گـُـم كرده بودم.. 
سرم و بالا گرفتم و نگاهي به رو به روم انداختم.. يه انبار بود. يه سالن بزرگ.. . تا نزديك سقف رو هم جنس چيده شده بود.. حالا بايد چه مي كردم؟؟ برم بيرون؟؟ اگه همين دورو اطراف باشن چي؟؟؟ 
از ترس و نگراني ناخن مو به دندون گرفتم.. اشكام بي اختيار مي ريخت.. خدايا!! آخه من تنها چي كار كنم؟؟؟ ضربه اي محكم تو پشتم خورد.. از درد نفسم بند اومد.. سرم و برگردوندم عقب.. 
يه نفر در و باز كرده بود و داشت هــُــل مي داد.. از ترس در حال غش كردن بودم..شخصي در چهار چوب در ظاهر شد.. نگاهش به من افتاد.. خودم و رو زمين عقب كشيدم و با ترس بهش زل زدم.. اشكام رو صورتم جاري شد!! يعني همدست اوناست.. ؟؟ 
مرد به زبان خودش چيزي گفت كه من نفهميدم... قدمي جلوتر اومد كه نا خوداگاه جيغي زدم.. سرجاش ايستاد.. كمي خم شد .. چيزهايي مي گفت كه من متوجه نمي شدم.. اب دهنمو قورت دادم .. اشك امو با پشت دست پاك كردم.. نفس عميقي كشيدم.. الان موقع ترس و لرز نبود.. سعي كردم به خودم مسلط باشم.. لبم و با زبون خيس كردم و به اينگليسي گفتم : من.. من اينجا گم شدم !! 
مرد هنوز با اخم و تعجب نگاهم مي كرد.. مردي بلند قد در حدود سي يا چهل ساله بود.. سيبلي هم داشت كه تمام لبش را پوشانده بود.. موهايش را هم ماشين زده بود.. لحظه اي نگاهم كرد و سپس بيرون رفت.. 
يعني كجا رفت؟؟ رفت پليس خبر كنه؟؟ الان بهترين فرصته برم بيرون.. فرار كنم. ولي اخه كجا برم؟؟ ... هر جا.. بهتر از اينه كه گير ادم هاي ناباب بيفتم.. .. اگه گير اونا بيفتم چي؟؟ 
با كلافگي چنگي تو موهام زدم.. به كاپشنم و كيفم كه كنارم رو زمين افتاده بود چنگ زدم و بلند شدم. در نيمه باز بود.. نگاهي به بيرون انداختم.. كسي نبود.. اروم اروم از در خارج شدم.. كسي اون دور و اطراف نبود.. سريع دوييدم و خودم و به شلوغي و بين مردم رسوندم.. حالا بايد از كدوم طرف مي رفتم.. ؟؟؟ 
با بيچارگي به اطراف نگاه كردم.. هيچ طرفي برام اشنا نبود.. لبم و به دندون گرفتم.. خدايا پس بقيه كجان؟؟؟ نكنه گير افتاده باشن؟؟؟ .. 
بغضم و قورت دادم.. مسيري و در پيش گرفتم.. بعضي ها با تعجب نگاهم مي كردند.. حقم داشتند.. اينجا تك و توك زني به چشم مي خورد.. چه برسه يه دختر جوون اونم تنها!!! به نظر نمي يومد شهر مطمئني باشه.. سعي كردم قيافه ي جدي و مطمئني به خودم بگيرم.. نبايد ضعف نشون مي دادم.. به خودم اميدواري دادم: امكان نداره اونا من و تنها رها كنن و برن.. حتما دنبالم مي گردن.. 
تو دلم ناليدم : اگه سالم مونده باشن.. 
يه مسيري و تا يه جايي رفتم ..مسير برام نا اشنا بود.. به همين دليل برگشتم . خلاف جهت شروع به حركت كردم... 
يك ساعتي بود كه در حال پرسه زدن بودم.. اخه پس اين سرمدي و سپهر كجان؟؟؟ گشنگي و تشنگي هيچي.. اينكه دستشوي مم داشت مي ريخت هيچي.. ولي اخه تنها بايد چه خاكي تو سرم مي ريختم؟؟ 
منه بدبخت يه قرصي " چاقويي هم نداشتم خودم و از اين زندگي نكبتي خلاص كنم و يه گوشه بيفتم.. .بدبختي از اينم بيشتر؟؟ 
به سمت اسكله رفتم.. اصلا جهنم كه من و پيدا مي كنن و گروگان مي گيرن!! چي كار كنم؟؟ رفتم و روي يه سكو نشستم و به دريا چشم دوختم.. صداي سوت كشتي ها مي يومد.. مردم در حال جابه جايي و تعويض جنس و كالا بودن.. اخه خدايا؟؟؟من چه گناهي به در گاهت كردم؟؟ كاش همون موقع منم با خونوادم مرده بودم.. اصلا تقصير خود ِ احمقم بود كه با اونا تو سفر همراه نشدم.. 
تاوان يه حماقت تا كِي ؟؟ تا كجــــا؟؟؟ 
لبم و به دندون گرفتم.. چونم از بغض مي لرزيد.. 
دستي بازوم و گرفت.. با ترس و هول به عقب برگشتم.. خـــــــداي من !!! سپهر بود.. 
محكم تكونم داد و عصبي گفت : كدوم گوري بودي؟؟؟ يك ساعته در به در دنبالت مي گردم.. همينطوري سرت و ميندازي پايين ميري؟؟ داشتم سكته مي كردم.. چرا .. 
با حرص بازوم و كشيدم .. من دو ساعته علاف ِ اقام !! من و ول كرده رفته حالا هم اومده.. 
جيغ زدم : خودت تا حالا كدوم گوري بودي؟؟ داشتم از ترس مي مـُــردم.. مي دوني اين دو ساعت و چي كشيدم؟؟؟ مي دوني چقدر نگاه سنگين و كثيف تحمل كردم؟؟؟ تا حالا كجا بودي؟؟؟ چرا ولم كردي؟؟ 
و با مشت به سينش كوبيدم.. اشكام جاري شد..
مشتم و تو دستش گرفت.. اون يكي دستش و جلو آورد و دور شونم انداخت و من و به سمت خودش كشيد.. سرم و رو سينش گذاشتم.. صداي هق هقم بلند شد.. تموم شد. به ارامش رسيدم.. 
خدايا!! مـــرسي.. مرسي كه تنهام نزاشتي .. 
همينطور كه سرم رو سينش بود دم گوشم گفت : مي دونم ترسيدي.. اما به منم حق بده.. داشتم سكته مي كردم.. منم نگران تنهاييت و اين نگاه هاي سنگين بودم.. فكر نكردي جواب كيومرث و چي بايد بدم؟؟ و سرم و به سينش فشرد.. 
بيني مو بالا كشيدم.. نمي تونستم بيشتر از اين نزديكش باشم .. طاقت گرماش و اون صداي بمش و نداشتم.. 
ازش جدا شدم و گفتم : سرمدي و نريمان كجان؟؟ 
- نمي دونم؟؟ اونا رو هم گم كرديم.. اونا باز مَردن.. از پس خودشون بر مي يان!! 
گفتم : اما اونا اسلحه داشتن.. ديدي؟؟ 
-اره!! ديدم.. تو چطور يهو ديديشون؟؟ من يه لحظه فقط صداتو شنيدم كه گفتي ا ِ اين مرده و بعدشم د برو كه رفتيم!! ديگه نديدمت.. 
خنديدم و گفتم : خودمم نفهمدم چه جوري دَر رفتم.. 
نگاهي به اطراف انداخت و گفت : از كجا معلوم الان هم زير نظرشون نباشيم؟؟ 
با ترس به اطراف نگاه كردم.. امكان داشت؟؟ 
گفت : بيا بريم ببينيم مي تونيم سرمدي و نريمان و پيدا كنيم.. 
گفتم : اونا از كجا ما رو پيدا كردن؟؟ 
پوزخندي زد و گفت : اونا رو دست كم گرفتي؟؟ تا همينجا هم كلي شانس اورديم.. اونا يه باند ِ بزرگند!!! 
نيم ساعتي اطراف پرسه زديم.. اما پيداشون نكرديم. از ته دل دعا كردم كه سالم و سلامت باشن.. 
به سپهر گفتم : الان ميريم ترمينال؟؟ 
دستش و تو جيبش انداخت و نگاهش و به من داد و گفت : نه !! شايد اطراف پايانه برامون تله گذاشته باشن!! شانس اورديم كه تو اين شلوغي گممون كردن.. حتما مي رن اون طرف ها منتظر ميشن!! چون حدس مي زنن كه بخوايم با ماشين از اينجا بريم.. 
موهامو پشت گوشم گذاشتم.. دستم و سايه بان چشمم كه افتاب مستقيم بهش مي تابيد كردم و و بهش گفتم : پس حالا بايد چي كار كنيم؟؟ 
سري تكان داد و به اطراف نگاه كرد.. سپس گفت : بيا بريم ببينم چي ميشه!! و راه افتاد.. 
داشت دوباره به اسكله بر مي گشت.. 
رو به من گفت : همين جا منتظر بمون!! جايي نريااااا.. 
- بچم مگه؟؟ باشه.. 
از من دور شد و با شخصي مشغول صحبت شد.. مرد طرفي و با دست نشون داد و سپهر به اون سمت رفت.. همينطور با چشمم دنبالش مي كردم از محدوده ي ديدم دور شد.. 
10 دقيقه اي نشد كه برگشت و همينطور كه به سمتم مي امد با دست اشاره كرد كه به سمتش بروم. بهش رسيدم و پرسيدم : چي شد؟؟ 
گفت : يه ماشين هست كه واسه اون ورا بار داره.. با اون مي ريم . شونه اي بالا انداختم و باهاش همقدم شدم.. 
جلوي يه كاميون ايستاد و گفت : همينه.. 
چند لحظه بعد راننده ماشين هم اومد كه پير مردي قوي هيكل بود و موهايش تا شانه هايش مي رسيد..
رو به ما اشاره زد كه سوار شيم.. به سمت در مي رفتيم كه سپهر گفت : اونجا نه.. بايد پشت بشينيم ! 
با تعجب گفتم : پشت ؟؟ 
- اره.. و خودش جلوتر حركت كرد.. يه چهار پايه ي كوچك جلوي درب عقب گذاشت و گفت : سوار شو.. 
به هر سختي اي بود سوار شدم و او هم پشت سرم به داخل اومد. در بسته شد.. فضاي خالي ِ كوچكي اون پشت بود.. تماما از بسته هايي پر شده بود.. 
به فاصله ي كمي رو به روي هم نشستيم.. 
ماشين حركت كرد.. نگاهمو به اطراف دوختم.. هيچ ديدي به بيرون نداشت.. 
نگاهم تو چشماش قفل شد.. داشت نگاهم مي كرد... وقتي ديد متوجه اش شدم گفت : امروز از اين بوليز زرد شناختمت.. 
نگاهي به بوليزم انداختم و گفتم:زرد نيست.. ليمويي ِ ! 
نيشخندي زد و گفت : همون زرد ِ ديگه !!! 
چشم غره اي بهش رفتم.. 
لحظاتي تو سكوت گذشت.. عاقبت سپهر جا به جا شد و پاهاش و تا جايي كه جا داشت دراز كرد و كمي باز تر نشست و به جنس ها تكيه داد.. سرشم به عقب تكيه داد و گفت : من مي خوام بخوام!! خبري شد صدام كن.. 
به پاش نگاه كردم.. زانوش چسبيده به پاي كه مثه جغد نشسته بودم قرار داشت.. حالا مجبور بود تو اين يه ذره جا خودشو پهن كنه؟؟ نگاهش كردم.. چشماش و بسته بود.. 
حرصم گرفت.. گفتم : خجالت نكش . راحت باش.. پا تو دراز كن بزار رو شونه م.. 
عكس العملي نشون نداد.. زير لب با حرص گفتم : داره مياد تو دهن من.. 
با چشمان بسته لبش به لبخندي شيطنت اميزي از هم باز شد و گفت : دلتم بخواد... ! 
-كه پاتو بزاري روي شونه ي من ؟؟؟ 
چشماش و از هم باز كرد و ابروش و بالا انداخت و گفت : نه.. كه بيام تو دهنت !!! 
چشمام گشاد شد.. پررو!!! زير لب ايشي گفتم و و چرخيدم تا تقريبا پشت بهش بشينم.. حدود سه ساعتي در راه بوديم.. خسته بودم.. دلم هواي تازه مي خواست ! دلم خواب ِ راحت مي خواست.. نفس عميقي كشيدم و چشمام و رو هم گذاشتم.. لحظاتي نشد كه ماشين ايستاد..چشمانم را باز كردم.. متوجه سپهر بودم كه جا به جا شد و صاف نشست.. دقيقه اي نگذشت كه در باز شد و مرد مسن جلوي در ظاهر شد.. جمله اي گفت كه متوجه نشدم و به سپهر نگاه كردم. سپهر سري تكان داد و در حالي كه بلند مي شد جوابي به مرد داد كه باز هم متوجه نشدم.. 
سپهر نيم نگاهي به من كرد و از كاميون پايين پريد ! بلند شدم و به كمك سپهر پايين امدم.. نزديكه يه سه راهي قرار داشتيم.. مرد چيزي مي گفت و سپهر هم به دهن او زل زده بود.. چند قدم از انها فاصله گرفتم.. خورشيد هنوز با قدرت مي تابيد .. كوله ام را پايين گذاشتم و كليپسم را در ان جستجو كردم.. موهايم را بالاي سرم بستم و كوله ام را روي دوشم مي گذاشتم كه گفت : از اينور بايد بريم.. 
نگاهم به كاميون بود كه ا حركت كرد و از ما فاصله گرفت.. 
+رفت ؟؟ 
- اره.. از اينجا ديگه راهش از ما جدا بود.. 
نور خورشيد داشت چشمم و كور مي كرد.. چيني به پيشونيم دادم و همانطور كه چشمام و ريز كرده بودم پرسيدم : بقيه راه و پياده بايد بريم؟؟ 
جلوتر از من شروع به حركت كرد و گفت : حالا بيا بريم.. 
پشت سرش حركت كردم.. خورشيد با تمام قدرت مي تابيد و مغزم رو داشت ذوب مي كرد.. ديگر به هن و هن افتاده بودم.. سپهر بي خيال چند قدم جلوتر حر كت مي كرد.. به خاطر اينكه تو چشم نباشيم كنار جاده تو خس و خاشاك حركت مي كرديم.. 
ياد سرمدي و نريمان افتادم.. در دل دعا كردم كه سلامت باشن.. بلند پرسيدم : چقدر ديگه راه مونده؟؟ 
بدون اينكه به عقب برگرده بلند جواب داد : من چه مي دونم.. مگه چند بار اينورا اومدم؟؟؟ 
از حرص نفس عميقي كشيدم.. 
سلانه سلانه حركت مي كرديم كه نا گهان صداي ترمزي شديد به گوش رسيد و اتومبيلي نزديكيه ما لب جاده توقف كرد.. در چشم به هم زدن دو نفر پياده شدن و به سمت ما حمله ور شدن.. 
صداي سپهر و شنيدم كه فرياد زد : بدو... 
و من كه جيغي زدم و با تمام توان شروع به دويدن كردم.. پاهام در چاله چوله و در بوته هاي كوچك فرو مي رفت.. بي توجه فقط مي دويدم و قصد دور شدن داشتم.. چشمم دنبال سپهر بود تا گمش نكنم.. تصاوير از جلوي چشمانم تند تند مي گذشت.. صداي چند شليك پي در پي به گوش رسيد.. بي هوا جيغي زدم و پاهام خودكار تند تر شد.. سپهر چنگي به دستم زد و من و دنبال خودش كشيد.. سرم گيج مي رفت.. صداي گلوله اي ديگر.. صداي قدم هايي كه بي وقفه به دنبال ما بود.. ريه ام مي سوخت.. عرق از سر و رويم روان بود.. پاهام داشت كند تر و كند تر مي شد.. نفسم ديگر بالا نمي امد.. 
گفتم :نمي تونم.. د ِ.. ديــ گه.. نــ ِ مي تونم.. تو رو خدا.. 
سپهر دستم را محكم تر فشرد و به دنبال خودش كشيد.. تا چشم كار مي كرد دشت بود و درخچه هاي كوچك.. خوب جايي ما رو گي
roman دليار(10)
roman دليار(10)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

رمان براي او(قسمت آخر)


رمان براي او(قسمت آخر)


فصل چهاردهم


نوئله اون روز رو به هر نحوي كه بود گذروند ولي شب كاملا قضيش فرق مي كرد . سعي كرد موقعي كه كاملا خسته است به اتاق خوابش بره ولي به محض اينكه توي تخت دراز كشيد دوباره تمام ترساش برگشت . سعي كرد كه خونسرد باشه و افكار منفي رو به ذهنش راه نده ولي موفق نشد .

اگر بچه مشكلي داشت چي ؟ مطمئن بود همه چيزي رو مي تونه تحمل كنه به غير از دست دادن اين بچه . هر مشكل ديگه اي پيش مي يومد قابل حل بود ولي اگه اين بچه رو از دست مي داد مي دونست كه نابود مي شه . به يك گوشه تخت خزيد و بدنش رو جمع كرد انگار مي خواست از بچه اي كه درونش رشد مي كرد ي جورايي محافظت كنه . احساس مي كرد كه كاملا تنها و سردرگمه و تا وقتي كه نتيجه آزمايشات رو از دكت نگيره نمي تونه آروم بگيره .
" خدايا ازت خواهش مي كنم نگذار هيچ مششكلي براي بچه ام پيش بياد. خواهش مي كنم "
به سختي تلاش كرد تا گريه نكنه . اگه اين كار رو مي كرد تمام ترس هاش بهش غلبه مي كردن . بايد سعي مي كرد قوي باشه و ترس به خودش راه نده ولي شجاع بودن توي اين شرايط واقعا سخت بود .
درب اتاق باز شد و قبل از اينكه نوئله بتونه واكنشي از خودش نشون بده دِو وارد اتاق شد . دِو به سمت تخت رفت ، كفش هاش رو درآورد و كنار نوئله دراز كشيد . بدون اينكه چيزي بگه نوئله رو به آغوش كشيد.
" تو تنها نيستي . من در كنارتم . اين موقعيت سخت رو هم مثل بقيه چيزها ديگه مي گذرونيم . در كنار هم "
نوئله محكم دِو رو بغل كرد و سرش رو روي شونه اش گذاشت .
" من خيلي مي ترسم . خيلي خيلي زياد "
" منم همين طور عزيزم . نبايد برمي گشتم سر كار بايد كنارت مي موندم "
" تا وقت نيومده بودم بخوابم حالم خوب بود . "
" ولي من نبودم . اصلا نمي تونستم تمركز كنم . همش به فكر تو و بچه بودم . فكر مي كردم همه اين ها تقصير منه "
نوئله سرش رو بلند كرد و به دِو نگاه كرد " زندگي اين طور كه تو فكر مي كني نيست . اتفاقايي كه برامون مي يفته به تفكراتمون ربطي نداره اين اتفاقات جزئي از زندگي و افكار ما تاثيري روي وقوع اونا نداره "
" من هم تو ذهنم حرف هاي تو رو قبول دارم . متاسفم كه اون حرف ها رو بهت زدم . براي مدت ها اين بچه اصلا برام واقعي نبود و فقط يه چيزي بود كه وجود داشت ولي امروز واقعا باور كردم كه اونم مثل من يه انسانه و داره تو وجودت رشد مي كنه "
" با گذشت زمان خيلي چيزا تغيير مي كنن"
" اولين بار كه پيش دكتر رفتيم اين بچه برام واقعي شد . از اينكه دارم پدرم مي شم واقعا ترسيدم نه به خاطر اينكه دوست نداشتم مسئوليتش رو قبول كنم ، فقط به خاطر اينكه مي ترسم نتونم خوب تربيتش كنم و ژندگيش رو خراب كنم "
" مطمئنم كه اين اتفاق نمي يوفته . هيچ كدوم از ما كامل نيست . همه ما اشتبه مي كنيم . فقط بايد تلاش كنيم كه هميشه بهترين عملكردمون رو داشته باشيم حتي اگه هميشه به نتيجه مطلوبمون نرسيم . مخصوصا وقتي كه پاي يه اين وسط در ميونه "
" تو باهوش ترين آدمي هستي كه من مي شناسم "
" پس حتما لازم شد بيش تر به آدماي دور و برت توجه كني "
دِو خنديد و گفت " جدي مي گم . تو فوق العاده اي . من عاشق برادرم بودم و واقعا دلم براش تنگ شده ولي مطمئنم اگه اون هنوز زنده بود و شما با هم ازدواج كرده بودين اون هيچ وقت نمي فهميد چه قدر خوش شانس بوده كه تو رو پيدا كرده "
" شايدم خوشبخت مي شديم "
" دوست ندارم به اين موضوع فكر كنم نوئله . نمي تونم به بودن تو با يك نفر ديگه فكر كنم . اگه با جيمي ازدواج كرده بودي چي ؟ ما هم ديگر رو مي ديديم و باهم دوست مي شديم و من به اين فكر مي كردم كه تو واقعا فوق العاده اي "
نوئله نمي دونست منظور دِو از گفتن اين حرف ها چيه ولي گفت " مطمئنم كه همين طور مي شد "
دِو گونه نوئله رو لمس كرد و گفت " ولي در اون صورت تو به اون اهميت و مي دادي و من داغون مي شدم و يه روز از خواب بيدار مي شدم و مي ديدم كه عاشق زني شدم كه همسر برادرمه "
نوئله نمي تونست نفس بكشه " دِو...."
" من عاشقتم نوئله . متاسفم كه كارام اين قدر احمقانه بود و اينكه اين قدر طول كشيد تا همه چيز رو درك كنم . اگه بخواي مي تونم علت همه كارام رو برات توضيح بدم "
" اگه توضيح بدي كه خوب مي شه "
" باشه . تو حق داري كه بدوني . براي مدت ها فكر مي كردم كه عشق آدم رو ضعيف مي كنه . فكر مي كردم مادرم به خاطر اينكه قلبش شكسته بود مُرد . فراموش كرده بودم چه طور عشق رو تو ذهنش به وظيفه و اجبار تبديل كرده بود . فراموش كرده بودم كه وقتي مرد چه قدر احساس آرامش مي كردم كه ديگه احتياجي نيست خودم رو به آب و آتيش بزنم تا اون رو راضي نگه دارم . هيچ وقت نتونستم اين مسئله رو براي خودم حل كنم . به همين علت برام خيلي سخت بود كه به كسي نزديك بشم "
موهاي نوئله رو پشت گوشش زد و ادامه داد " جيمي يه مشكل ديگه بود. نمي دونستم باهاش چكار كنم . چطوري اصلاحش كنم . پدرم مي گه بعضي از آدما از وقتي به دنيا مي يان هميشه سخت ترين راه رو انتخاب مي كنن و جيمي يكي از اونها بود . هنوز بايد روي اين حرف پدرم فكر كنم ولي مي خوام بگم هميشه به اين نتيجه مي رسيدم كه عشق آدم رو ضعيف مي كنه و بعد يه دفعه تو و ملاقات كردم "
" اگه راستش رو بخواي دفعه اول ما به شدت باهم برخورد كرديم "
" درسته و من براي اون اتفاق تا آخر عمرم متشكرم . تو به من نشون دادي كه عشق واقعي آدم رو قوي مي كنه . قدرت تو از عشق و ايمان مي ياد . هميشه همين طور بوده . نمي دونم چرا عاشقم شدي ولي آرزومه كه عشقت هيچ وقت از بين نره . براي سختي هايي كه به خاطر من تحمل كردي متاسفم و اميدوارم كه من رو ببخشي . مي تونم خودم رو بهت ثابت كنم. فقط كافي بهم بگي چكار كنم "
اگه نوئله در آغوش دِو نبود ممكن بود با شنيدن اين حرف ها غش كنه " لازم نيست هيچ كاري بكني جز اينكه قول بدي ديگه هرگز تركم نكني . "
" فقط همين "
" و بهم قول بدي هميشه عاشقم بموني و براي پايداري رابطمون تلاش كني "
" قول مي دم . فقط همين تست ديگه اي نيست ؟"
" من نمي خوام تستت كنم فقط مي خوام در كنارم باشي . تنها چيزي كه برام مهمه اينه كه الان در كنار هم هستيم "
دِو گفت " من لياقت تو رو ندارم " و بعد نوئله رو بوسيد . بوس اونا نشون دهنده پيماني بود كه با هم مي بستن . نوئله احساس كرد كه عشق تمام وجودش رو فرا گرفته و تمام غصه هاش رو از بين برده .
دِو در حالي كه دستش رو روي شكم نوئله به حركت در مي آورد گفت " اين مشكل هم حتما حل مي شه . هر اتفاقي بيفته با هم راه حلش رو پيدا مي كنيم "
" با بودن تو در كنارم همه چيز رو مي تونم تحمل كنم "
" مطمئنم كه حاله بچه خوبه و همين طور بچه هايي كه قراره در آينده دشته باشيم "
" به نظرت چندتا بچه ممكنه داشته باشيم ؟"
" نمي دونم نظر تو چيه ؟"
" با دو تا شروع مي كنيم تا ببينيم بعدا چي پيش مي ياد "
" هيچ وقت تركم نكنه نوئله . طاقتش رو ندارم "
" هرگز . تو دنياي مني . بدون تو هيج جا نميتمنم مونم "
" پس باهام ازدواج مي كني ؟"
نوئله دست چپش رو بالا گرفت و گفت " متاسفم . ما قبلا ازدواج كرديم عزيزم"
" ما به دلايل مختلفي ازدواج كرديم ولي هيچ كدمشون عشق نبود . من يه تعهد واقي مي خوام . ازدواجي كه با هم دعوا كنيم و بعد با هم آشتي كنيم از نو روع كنيم "
"منم همين رو مي خوام ولي در مورد ازدواج با تو ترديد دارم "
دِو شوكه شد " شوخي كردم عزيزم "
دِو گفت " خوشحالم " وبعد نوئله رو بوسيد ." عاشقتم "
" منم همين طور. تو همون مردي هستي كه من هميشه آرزوش رو داشتم "

فصل آخر
هجده ماه بعد....
نوئله داشت فكر مي كرد كه اين كيك تولد براي يه بچه يك ساله زيادي بزرگه گرچه ميندي كوچولو علاقه چنداني به كيك نشون نمي داد و بيش تر دوست داشت به بقيه استعداد جديدش در مورد راه رفتن و تاحدودي حرف زدن رو نشون بده. نوئله در حالي كه ميندي رو از روي صندلي بلند مي كرد صورتش رو غرق بوسه كرد و گفت " هيچ وقت بزرگ نشو . دوست دارم هميشه دختر كوچولوي ناز و ملوس من باقي بموني ." مادر نوئله در حالي كه سيني ساندويچ ها رو مي آورد گفت " كاش كي مي شد . زودتر از اوني كه فكرش رو بكني بزرگ مي شه . من هنوز تولد يك سالگي تو رو به ياد دارم " يه دفعه نم اشك چشم هاي مادرش رو نمناك كرد ، حالا كه نوئله خودش مادر شده بود حال اون رو درك مي كرد . بعدازظهر معتدلي در ماه مارچ بود و باعث شده بود اونا بتونن جشن رو در فضاي باز برگزار كنن. ميندي از بغل مادرش پايين اومد و به سمت مادربزرگش رفت . " ماما بزرگ ..... بغل بغل ............" " به من گفتي مامان بزرگ عزيزم !!!! باب... باب ... ميندي به من گفت مادر بزرگ " پدر نوئله غرولندي داد و گفت "ولي هنوزم من رو بيش تر از تو دوست داره " " آره عزيزم . فكر كنم بهتره بيش تر عكس بگيريم . ميندي بيا با هم بريم دوربين رو بياريم ، فكر كنم هر چنتا عكسم كه از اولين نوه ام داشته باشم بازم كمه " ميندي خنديد. نوئله رفتن اون ها رو تماشا كرد . احساس مي كرد كه همه چيز بر وفق مرادشه و هيچ گونه ناراحتي نداره . بعد از سه هفته طاقت فرسا كه لحظه لحظه اون دِو همراهش بود بالاخره نتايج آزمايشات رو گرفته بودن و مطمئن شده بودن كه حاله بچه كاملا خوبه . ميني سر وقت مقرر به دنيا اومده بود و به خوبي رشد كرده بود و تبديل به يه دختر بچه شاد و سرزنده شده بود . دِو پشت سر نوئله ايستاد و دستاش رو دور او حلقه كرد " به چي فكر مي كني ؟" " به اينكه زندگي خيلي خوبي داريم . خيلي خوشحالم كه پدرت نزديك خودمون خونه خريد " " منم همين طور . گرچه نمي دونم با خونه به اين بزرگي مي خواد چكار كنه !" " ممكنه بخواد مجددا ازدواج كنه " " منم خيلي دلم مي خواد يه نفر رو پيدا كنه " راه خيلي طولاني رو در كنار هم طي كرده بودن. نوئله در ژانويه كاج رو تموم كرده بود و بلافاصله بعدش تحصيل در UC Riverside رو شروع كرده بود . كلاس هاش رو طوري برداشته بود كه وقت كافي براي رسيدگي به ميندي داشت يا اگرم مجبور مي شد از پرستار بچه يا مهدكودك كليسا استفاده مي كرد . گاهي اوقات هم مادرش ، خواهراش يا پدر دِو ازش مراقبت مي كردن . دِو براي تمام خواهراش بورسيه تحصيلي فراهم كرده بود و باعث شده بود بود مادرش دوباره بتونه تو كليسا فعاليت كنه . " ما واقعا خوشبختيم دِو " " آره عزيزم هستيم " " مي دونم تولد ميندي ولي براي تو هم يه هديه دارم " دِو ابروهاش رو بالا انداخت و گفت " من كه ديشب هديم رو ازت گرفتم " " امشب هم اگه بخواي دوباره مي توني همون هديه رو دوباره بگيري ولي منظورم يه چيزه ديگه بود" " بالاخره مي خواي بهم بگي چيه يا خودم بايد حدس بزنم ؟" دست دِو رو گرفت و روي شكمش گذاشت و گفت " خودم مي گم . فكر كنم اوايل ماه سپتامبر به دنيا بياد . اميدوارم اين يكي پسر باشه " دِو او رو به آغوش كشيد و دور خودش چرخيد بعد گذاشتش زمين و براي يه مدت طولاني بوسيدش . كسي به اونا توجه نداشت چون همه به روابط عاشقانه اونا عادت كرده بودن . در حالي كه دِو مي بوسيدش نوئله به اين فكر كرد كه بايد اين خبر خوش رو به بقيه هم بدن . مطمئن بود كه ميندي از اينكه خواهر بزرگ تر باشه خوشحال مي شه . گاهي اوقات زندگي چيزي شبيه يك معجزه بود .........
پايان......



رمان براي او(قسمت آخر)
رمان براي او(قسمت آخر)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۶:۲۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

کارتون آقای خط
آموزش شمع سازی
دستگاه هشدار دهنده خواب
فتوشاپ را قورت بده !